پارک
دیروز بابایی کارش سبک تر بود و یه کم زودتر اومد خونه تا با هم بریم پارک. از اونجایی که پارک لاله بهمون نزدیک تر از پارکای دیگه بود در نتیجه همون پارک لاله انتخاب شد. طبق معمول همیشه اولش اصلا راه نمی اومدی و فقط بغل. اونم فقط بغل مامانی بعد کم کم کار به جایی می رسه که دیگه اصلا می گی منو بغل نکنید که هیچ، دنبال منم نیاید و بزارید هر جا می خوام برم. اگه ببینی داریم میایم سمتت که بغلت کنیم بدو بدو فرار می کنی و بلند بلند هم میخندی. طوری قهقه می زدی و فرار می کردی که هر کس اون دور و اطراف بود از صدای خنده هات می خندید... در آخر هم با گریه و زاری از تاب و سرسره جدا شدی. اما چون هوا خنک بود و شما هم لباست آستین کوتاه بود زو...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
10:56
17 ماهگی
پسرکم امروز 17 ماه شدی. به قول بابایی حسابی قیافه ات عوض شده و روز به روز داره مردونه تر می شه 17 ماهه شدنت مبارک مرد کوچولوی من البته بگذریم که شیطونی هاتم هر روز داره بیشتر و متفاوت تر می شه و بعضی وقتا حسابی با همدیگه دعوامون می شه. اما با همه اینا دیوونتم زندگیمی نفسم به نفست بسته اس توی این ماه دو تا کلمه جدید یاد گرفتی که به زبون خودت تلفظشون می کنی. اول این که می گی به به ... کافیه در یخچال باز بشه یا خوردنی دست کسی ببینی تا سریع خودت و برسونی و بگی به به ... دوم این که گوشی موبایل یا تلفن خونه رو می گیری سمت گوشت ، البته نه چندان سمت گوشت بیشتر می بری پشت گردنت و می گی ا...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
11:57
شیطونی های گل پسرم
از آخرین مطلبی که نوشتم 15 روز می گذره. توی همین 15 روز با همه گرفتاری هام یه لحظه دوربین ازم جدا نبوده و کلی ازت عکس گرفتم. اما انقدر مشغول بودم که نشد بیام وبلاگ و به روز کنم. توی چند روز گذشته که حسابی مشغول جابه جایی و اسباب کشی بودیم از طرف دیگه هم سر کار رفتن و شیطنت های گل پسر کمتر اجازه نت اومدن و به مامانی می ده. کافبه ببینی پشت سیستم نشستم اون موقع اس که سریع میای و موس و بر می داری و فرار می کنی. یا موس و از دست من می کشی و می کوبونی روی زمین تا درش باز شه. بعدشم باطریش و بر می داری و می زاری توی دهنت. یا میای با دستای کوچولوت تند تند می کوبی روی کیبورد یا یهویی سیستم و از برق می کشی... بعضی وقتا هم که دیگه خیلی بهم لط...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
15:32
16 ماهگی
این روزا هم تو عوض شدی و هم من ... هر دو یه مدل دیگه شدیم. تو شیرین تر از قبل و من عاشق تر از قبل نمی دونم چرا انقدر به نظرم تغییر کردی. توی این یه ماه اخیر کارات ، رفتارت، حتی مدل حرف زدنت خیلی عوض شده. انگار جدی جدی داری بزرگ می شی. انقدر شیرین شدی که دلم می خواد درسته قورتت بدم وقتی بابایی شب از سر کار میاد و باهات حال و احوال می کنه. خوب به حرفاش گوش می دی و بعدش با زبون خودت جوابش و می دی. تو هفته پیش یه شب که بابایی از سر کار برگشت مثل همیشه اول از همه اومد سراغ تو و شروع کرد باهات حرف زدن. خوبی بابایی؟ چه خبرا؟ تو مهد کودک خوش گذشت؟ اول حسابی به جمله هاش دقت کردی و بعد شروع کردی به ز...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
20:58
آب بازی
عاشق آب بازی هستی. مخصوصا موقعی که می بینی کسی کنار ظرفشویی ایستاده زود خودتو می رسونی و گریه و زاری که بلندت کنیم تا آب بازی کنی... دوست داری توی ظرفشویی بشینی و همه جونت و خیس کنی که البته این کار و دایی علی یادت داده البته اگه خونه خودمون باشیم مامانی حواست و پرت می کنه با چیزای دیگه... اما خونه مامان محبوبه دیگه حسابی خودتو لوس می کنی و اونا هم دلشون طاقت نمیاره و در نهایت به خواسته ات می رسی ...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
11:50
عکسای مهد کودکی
ای بابا آخه کله صبح مگه وقت عکس انداختنه؟ ولم کنید خوابم میاد نمی خوام عکس بندازم ...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
20:57
مرواریدهای سوم و چهارم
تازه 2 تا مرواریدهای پائینی به راحتی قایل دیدن شده که دندون سومی هم از بالا خودشو نشون داد و به فاصله یکی دو روز چهارمی هم سفید شده. برام جالبه. نه به این که تا همین یه ماه پیش دندون نداشتی و نه به الان که توی همین زمان کم 4 دندونه شدی 2 تا پائینی ها راحت بود. اما برای بالایی ها خیلی اذیت شدی. امیدوارم مروایدهای بعدی بدون درد و اذیت شدن باشه پسرم توی این عکس 2 تا مرواریدهای پائینی رو می شه دید تازگیا تا می بینی می خوام ازت عکس بگیرم قیافه ات و این مدلی می کنی. توی همه عکسا همین شکلی هستی ...آخه مامانی اینم شد ژست؟! ...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
20:50
بدون شرح ...
بازم قرار دسته جمعی
دیروز جمعه 6/5/91 دوباره من و بردیا با دوستان خوب و نی نی های خوردنیشون قرار داشتیم. قرار ساعت 5 عصر بود که تقریبا تا ساعت 8 با هم بودیم ... خیلی خیلی خوش گذشت و طبق معمول جای یه عده از دوستان خالی بود که انشاء اله دفعه بعدی همه باشند.... عکسا زیاده و توی ادامه مطلب می زارم بردیا توی مسیر به سمت قرار بردیا و بابایی توی پارک قبل از رسیدن دوستان ایلیا خوش اخلاق و اجتماعی با اون بوسه های خوشمزه که دل آدم و می بره حدیث خوشگلم که دقیقا همسن بردیاس . هر دو متولد یه روز و یه ماه و یه سال هستند کلوچه ای به نام طاها معروف به مهند کوچولو ـ مثل برف سفید و نرم ...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
21:25












