سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

بردیا دو دندونه می شود

دندون اولی دیگه کاملا نمایان شده و وقتی میخندی یه مروارید سفید کوچولو تو اون دهن خوشگلت به مامی چشمک می زنه. دیشب بابایی از تیزی دومی خبر داد و وقتی دست کشیدم روش دیدم بلههههههه مروارید دومی هم داره خودشو نشون می ده... قربونت برم که 15 ماه و 5 روز داری و تازه 2 دندونه شدی.   ...
5 مرداد 1391

اولین روز مهد کودک

بعد از یه هفته دنبال پرستار خوب و مطمئن گشتن و نیافتن، بالاخره چهارشنبه گذشته از سر اجبار اسمت و مهد کودک نوشتم. روبه روی شرکت مامانی هست. پنجشنبه هم 2 ساعت آزمایشی با هم رفتیم اونجا که شما محیط رو ببینی و یه کم با اونجا و بچه ها و مربیت آشنا بشی. اون روز که اصلا استقبال نکردی. تا می شوندمت زمین گریه می کردی و همش می خواستی بغلم باشی. تا بلند می شدم می اومدی و سریع می چسبیدی به پاهام که بغلت کنم. توی بغلم هم همش غر می زدی که از اینجا بریم. خلاصه 2 ساعتی که اونجا بودیم به همین صورت گذشت. ولی امروز دیگه باید رسما از صبح ساعت 8 تا ساعت 2.30 اونجا می موندی. از دیروز خیلی دلواپس بودم و همش استرس داشتم. دور از چشم بابایی هم یه عالمه گریه کردم. ش...
24 تير 1391

بازگشت مامانی به سر کار

کوچولوی من ،  مامانی دیروز بعد از 6 ماه مرخصی زایمان و نزدیک به 9 ماه مرخصی بدون حقوق  وقتی شما 1 سال و 2 ماه و 17 روز داشتی بالاخره برگشت سرکار... هر چند خیلی تصمیم گیری سختی بود. اما باز خدا رو شکر بزرگ تر شدی و حداقل تونستم زمان بیشتری رو باهات باشم و برات وقت بیشتری رو بزارم. اما دیگه کم کم داری بزرگ می شی و یه جورایی خیالم الان راحت تره تا زمانی که 6 ماهه بودی. البته هنوز پرستار پیدا نکردم. مهد هم چند جا رو دیدم اما راستش ته ته دلم یه جورایی به مهد راضی نیستم...فکر می کنم برات زوده. دلم نمیاد صبح ها از خواب ناز بیدارت کنم و توی این ترافیک و شلوغی ببرمت بیرون. نمی خوام خسته شی.این یکی دو روز هم پیش بابا جمشید و م...
18 تير 1391

تولد کیمیا جون

پنجشنبه 15 تیر 91 تولد یک سالگی کیمیا جونم بود. من و مامانی و بابایی با همدیگه رفته بودیم جشن. خیلی خوش گذشت. یه عالمه شيطونی کردم. یه عالمه خیار و پفک خوردم    ( عکساشم برید توی ادامه مطلب ببینید )       قبل از رفتن به جشن تولد کیمیا جون عکسای دو نفره امون  داریم خیار می خوریم و همش سر خیار با هم دعوامون می شد. این کیمیا شکمو خودش خیار داشت و هی خیارهای منو می گرفت دارم پفک می خورم داریم با همدیگه بازی می کنیم آخر شب با لباس راحتی ( البته بادی که تن منه مال کیمیا بوده ها  )  کیمیا تا پستونک من و می دی...
18 تير 1391

بالاخره منم دندون دار شدم

    امرو ز یک سال و 2 ماه و 10 روز دارم و اولین دندون من توسط مامی دیده شد.      هوراااااااااااااااااااااا. بالاخره دندون منم در اومد... امروز وقتی داشتم می خندیدم. مامانی یه چیزی روی لثه ام دید. بعدش که انگشتش و کشید روی لثه ام یهو یه تیزی حس کرد... اولش فکر کرد باز توهم زده و همش سرابه... ولی بعد از چندین بار امتحان کردن دیگه مطمئن شد که خود خودشه....     ...
10 تير 1391

شمال ـ رامسر

 یه چند روزی با مامانی و بابایی رفته بودم شمال آب بازی و آب تنی  این پنجمین مسافرت من ، سومین شمال من، دومین مسافرت سال 91 من و اولین مسافرتی بود که با مامان و بابایی تهنایی با خانواده کوچیکمون رفته بودیم   هوا خوب بود و یه عالمه بهم خوش گذشت... از اول تا آخرش حسابی  آقا بودم و اصلا مامانی و بابایی رو اذیت نکردم    صبح توی راه رفت من لالا کرده بودم وسطای راه در حال میل کردن بستنی هستم  بابایی می خواست بنزین بزنه و منم پیاده شدم و حسابی واسه خودم قدم زدم   نزدیکای رامسر بودیم و دیگه مامانی منو آورده بود جلو که زیاد توی صندلی ماشینم خسته نشم  دارم خ...
3 تير 1391

رفته بودم پارک

دیروز با مامان و بابا رفتیم پارک... اون آبیه که دستمه کیف پستونکمه  اینجا یه نی نی دیدم دارم تند تند می رم دنبالش فرار نکنه مامانی می گه از بس در حال راه رفتن بودم عکسام خوب نشده اصلا... همش یا تار شده یا کج و کوله  اینجا دیگه کم کم هوا داشت بد می شد و بعدش یهو بارون گرفت. خیلی دوست داشتم بارونو... هر قطره اش که بهم میخورد قش قش می خندیدم  بعدش رفتیم فرحزاد و اونجا هم یه عالمه شیطونی کردم... یه عالمه هندونه خوردم و تخمه   بستنی و شیر    قلیون هم می خواستم بکشم که دیگه بابایی نذاشت  عکسی از این قسمت موجود نیست. چون مامان خانم دوربین و توی ماشین جا گذاشت. بابایی هم گ...
30 خرداد 1391

عکسام و کارام

1. تازگیا زیاد توی تختم نمی مونم. مگر این که مامانی هم پیشم بمونه . حتی اگه یه عالمه اسباب بازی جلوی دستم باشه اما تا ببینم مامانی داره از اتاق می ره بیرون جیغ و داد راه می ندازم که منم با خودش ببره  2. آخه این انصافه آدم و خواب کنن و بعدش با رکابی و شورت ازش عکس بگیرن؟!!!  3. اینجا با دختر خاله ام داریم روی بالکن خونه بابا جمشید بازی می کنیم  4. 5. اینجا حاضر و آماده بودم که خاله بیاد دنبال من و مامانم با هم بریم دد.. اما خوب خیلی خسته بودم دیگه. تا قبل از رسیدن خاله جون خوابم برد  6. ای بابا توی حمام هم نمی شه راحت بود؟!!  7. توی این عکس مریض بودم و زیاد حال و حوصله نداشتم&...
27 خرداد 1391