سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

جشن تولد یکسالگی

نی نی کوچولوی من یه ساله شد. یه سالی که با همه شوق و خوشحالی هاش ، با همه دلواپسی ها و نگرانی هاش بالاخره گذشت.  خدایا شکرت. پسرکم داره کم کم بزرگ می شه. به خودت می سپارمش. برامون حفظش کن.   اینم عکسای تولد ...  با عرض معذرت به خاطر دیر شدن... ممنون از همه دوستانی که با sms و کامنت تولد بردیا رو تبریک گفتند.   کارت دعوت داخل کارت ( البته آدرس و بنا به دلایل امنیتی پاک کردم الان)  تزئینات  عروسک های گیفت و ساک دستی های لیت عکس میوه شامل ( موز ـ خیار ـ سیب ـ پرتقال و کیوی ) تنقلات شام...
12 بهمن 1391

بردیا در هفته ای که گذشت ...

اینجا رفته بودیم یکی از باغچه رستوران های سمت کن  با این که  هوا خنک بود اما خوش گذشت و بردیا حسابی شیطونی کرد تازگیا هر وقت بخواد تاب بازی کنه خودش می ره تابش و می کشه میاره  و از زیر تابش می ره توش می شینه و دوباره هر وقت خسته شه از همون زیر میاد پائین. البته دیگه نمی بره بزاره سر جاش  این عکس و خیلی دوست دارم. عاشق اون چشماشم  بعضی مواقع که می خواد بخوابه می ره بالشت و از روی تختش میاره و یه عروسک هم می گیره توی بغلش و میاد جلوی tv دراز می کشه تا خوابش ببره  وقتی خوابش برد یه پتو انداختم روش و رفتم سراغ کارام. بعد از چند وقت که اومدم خوابیدنش این م...
12 بهمن 1391

خدایی کن مادر خوب...

نگا ه کن به کوچکی و بی پناهی و نیازهای لحظه به لحظه اش  که دمی خود را از تو غافل نمی خواهد و نمی تواند ببیند. هیچ کسی را در دنیا نمی شناسد جز تو  با هیچکس پیوندی ندارد جز تو  به هیچکس امید نمی بندد جز تو  با هیجکس آرام نمی گیرد جز تو  فقط و فقط تو را می شناسد و تو را می خواهد. عجیب یکه شناس است. اوج نیاز و بیچارگی اش را حس می کنی؟ اوج قدرت و حیات خود را درک می کنی؟ اگر او را محروم کنی چه کسی او را می پرورد؟ و تو ... که خود او را آورده ای و خواسته ای و دوست داشته ای ، می توانی محرومش کنی؟ می شود کنارش نباشی و نمانی؟ آن هم زمانی که نیا...
8 بهمن 1391

تولد دایی علی

دیشب تولد دایی علی بود. منم که مثل همیشه به تنها کاری که بلدم یعنی فقط و فقط شیطونی پرداختم... دیگه تیپم عوض شد و با لباس راحتی در خدمتتون هستم    دایی جون تولدت مبارککککککککککککککک    ...
6 بهمن 1391

خاطرات من در دی ماه سال نود و یک (2)

عاشق عکس انداختنم و تا دوربین و می بینم حتما باید یه فیگوری بیام دیگه  تا مامانی می گه بردیا بریم حمام؟ سریع خودم می رم در حمام و باز می کنم و میرم تو... اینجا مامانی یه لحظه رفته بود حوله ی من و بیاره که اومد دید من خودم آب و باز کردم و مشغولم اینم عکسم توی حمام و در حال آب بازی و شيطنت  وقتی که پشت سر مهمون گریه می کنم و بابایی مجبوره یه پتوی گرم بندازه دورم و من و تا جلوی در ببره که مهمونا رو بدرقه کنم  صبح های زود خودم واسه رفتن به مهد کودک بیدار می شم و سرحالم. اما اینجا وقتی مامانی میاد کاپشن و شال و کلاهم و تنم کنه می بینه که خوابم برده  اینم یه صبح دیگه ق...
28 دی 1391

برنامه های غذایی

امروز داشتم توی سایتمون می گشتم که چشمم خورد به تاپیک « غذای کمکی نی نی های اسفند 89 و فروردین 90 »   جایی که من و دوستانم در مورد تغذیه نی نی هامون و این که چه چیزایی بهشون بدیم و چه چیزایی بهشون ندیم با همدیگه صحبت می کردیم و برنامه های غذایی و گاهی عکس غذاها رو می ذاشتیم و به هم دیگه ایده می دادیم....  دیدم بد نیست چند سری از برنامه های غذائی بردیا رو بزارم تا وقتی بزرگ شد ببینه مامانش چه چیزایی رو بهش می داده. همش هم سر ساعت و منظم...  البته از وقتی سر کار می رم دیگه وقت نمی کنم تایم ها و غذاهاشو دقیق یادداشت کنم. چون صبحانه و میان وعده اول و ناهارش که توی مهد کودکه. اما زمانی که خونه ام حسابی به خورد...
19 دی 1391

خاطرات من در دی ماه سال نود و یک (1)

یاد گرفتم که خودم  در یخجال و باز کنم  بعدش یه راست می رم سراغ دستکاری دکمه هاش و از صداش خیلی خوشم میاد  بعضی وقتا حسابی آقا می شینم و tv نگاه می کنم بعضی وقتا هم کاری به چیدمان کوسن ها ندارم یکی رو بر می دارم و می رم میشینم و دوباره اون یکی رو می ذارم سر جاش  وقتی مامانی از دستم حسابی شاکی می شه منو توی تختم زندانی می کنه. اما بازم فایده ای نداره. از اونجا هر چی دم دستم باشه رو پرت می کنم پائین روتختی رو به هم می ریزم و حسابی آتیش می سوزونم بعدشم این مدلی سعی می کنم بیام پایین که چون محافظ های تختم بالاس موفق نمی شم و با گریه از مامان می خوام منو نجات بده&nbs...
15 دی 1391

بردیا هر روز شیطون تر از دیروز...

خوب بالاخره من اومدم ... فکر نکنید این مامانی من وقت نمی زاره تا وبلاگ من و به روز کنه ها. اتفاقا همش دوربین دستشه و تند تند داره از من عکس می گیره واسه وبلاگم . اما من اصلا فرصت نمی دم که  مامانی پشت سیستم بشینه. به خاطر همین تازگیا وبلاگم یه کم دیر به دیر به روز می شه. فکر کنم لازم به گفتن نباشه که بنده شدیداً شیطون شدم. هر شیطنتی که فکرش و بکنید بلدم. بعضی وقتا مامانی واقعا از دستم کم میاره و در مونده می شه و چنان می زنه زیر گریه که خودم دلم براش می سوزه و با خودم تصمیم می گیرم دیگه از این به بعد پسر خوبی می شم. اما نمی دونم چرا نمی شه!!!   یعنی مامان و بابام خودشون شیطونی نمی کردن و گریه مامان و باباهاشون و در ن...
6 دی 1391