سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

شیطنت های من توی بیستمین ماه زندگیم (2)

عاشق نون هستم اونم همه نوعش... اکثر مواقع باید یه تیکه نون دستم باشه  حسابی سحرخیزم و صبح ها بین ساعت 6 تا 7 بیدار می شم و حاضر و آماده جلوی درم تا با مامانی بریم مهد کودک. بعدشم تا مربیم و می بینم خودم و از توی بغل مامان پرت می کنم توی بغلش  حسابی با بابا جمشید بازی می کنم و کیف می ده  دوست دارم خودم غذامو بخورم و همه جا رو کثیف کنم. البته حتما هم باید با قاشق چنگال بزرگترا باشه ها   تازه نصف بیشتر به خورد پیش بند و صندلی غذا و لباسام می ره  تا از بیرون میایم هنوز مامانی لباسام و درنیاورده یه راست می رم سراغ ماشینام و شروع می کنم به بازی  خیلی خیلی انار دوست دا...
21 آذر 1391

شیطنت های من توی بیستمین ماه زندگیم (1)

خوب می خوام از شیطونی هام بگم که بعضی وقتا مامانی رو حسابی دیوونه می کنه. خیلی آتیش پاره شدم. یه کارایی می کنم که بیا و ببین. اول از همه این که مامانی برام یه سری فلش کارت و سی دی آموزشی خریده تا به خیال خودش من کلمات رو یاد بگیرم. اما من که اصلا خوشم نمیاد ازشون... همش پای pmc هستم و دلم می خواد فقط موزیک ببینم. اگه مامانی با کارت ها بیاد سراغم که اصلا محل نمی دم می رم توی اتاقم و در و می بندم . اگه هم cd رو برام بزاره نگاه نمی کنم.  اینجا داشتم موزیک می دیدم و تاب بازی می کردم که مامانی با خودش فکر کرده بود اگه الان برام cd رو بزاره منم می شینم و نگاه می کنم. اما شدیدا اشتباه کرده بود. منم پشتم و کردم. با انگشتام گوشامو گرفته...
21 آذر 1391

شمال

طی یک تصمیم ناگهانی عازم شمال شدیم   چهارشنبه عصری راه افتادیم به سمت شمال و جمعه عصری هم برگشتیم به سمت تهران   کوتاه بود اما خوش گذشت. خاله عاطفه و عمو حسین هم باهامون بودند منم که مثل همیشه آقا و خوش اخلاق بودم. البته نه مثل همیشه. آخه این مسافرت یه کم فشرده بود و خوب منم کوچولو ام دیگه...گاهی خسته می شدم  توی راه رفت تصمیم گرفتم وقتی بابایی از رانندگی خسته می شه منم یه کم بهش کمک کنم  وقتی هم که من از رانندگی خسته می شدم لالا می کردم و بابایی رانندگی می کرد  با مامانی کنار ساحل وقتی هم که گرسنه باشم و شیر بخوام باید سریع برام آماده بشه وگرنه عصبانی می شم و واسه همه ...
21 آبان 1391

یه سال پیش...

یه چیزی بگم؟!  بعضی از دوستان که به من و بردیا لطف دارن و به ما سر می زنن گاهی توی نظراتشون سوالاتی رو مطرح می کنند که من تا اونجا که بتونم جواباشون و یا همین جا می دم یا توی وبلاگاشون یا برای بعضی از دوستان جوابا رو ایمیل می کنم. اما بعضی از دوستان دیگه به صورت خصوصی سوال می پرسن و هیچ آدرسی هم از خودشون نمی زارن. در نتیجه من نمی تونم جواباشون و بدم. پس اگه سوالی داشتید برای این که بتونم جوابتون رو بدم لطفا آدرس وبلاگ نی نی هاتون یا آدرس ایمیلتون رو بزارید یا اگه دوست داشتید سوالتون رو به صورت خصوصی نفرستید که همین جا بتونم جوابتون و بدم. ممنونم   ...
16 آبان 1391

بردیای خوابالو

بعضی وقتا مشغول بازی کردنی که ناگهان همه سر و صداها قطع می شه و مامانی وقتی میاد ببینه چه خبر شده با کمال تعجب با این صحنه ها روبه رو می شه  آخ که وقتی اینطوری می بینمت می خوام درسته قورتت بدم  ...
16 آبان 1391

ششمی و هفتمی

امروز دیدم که دندون ششمت کامل دیده می شه و دندون هفتمی هم سفیدی سرش پیداست. خدا رو شکر که دندونات بدون دردسر و بدون درد درمیاد عزیزم. الان 7 تا دندون خوشگل و کوچولو داری. 4 تا بالا و 3 تا هم پائین. امیدوارم که برای بقیه اش هم اذیت نشی نفس مامان    ...
16 آبان 1391