سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

روز من ...

یه فرشته ی کوچولو روی زمین ، یه هدیه خیلی بزرگ و پرارزش از طرف خدای من ، منو پر کرد از یه عالمه حس ناب دوست داشتن ... منو پر کرد از حس غرور به خاطر زن بودنم ، به خاطر مادر بودنم.منو پر کرد از حس زندگی ... روز من ... روز مادر... چقدر این کلمه بهم اعتبار می ده ، بهم اعتماد به نفس می ده، بهم شجاعت می ده، بهم آرامش می ده، بهم عشق می ده، بهم زندگی می ده... چقدر خوبه تو رو دارم. تویی که خالق این همه حس خوبی   پسرم ، نفسم ، سالروز با تو بودنم،  تو رو داشتنم ،  سالروز مادر بودنم مبارک ...
23 ارديبهشت 1391

بردیا و ارشا تپلی

اینم دوست کوچکتره بردیا، ارشا تپلی نی نی خاله کتی البته بردیا وقتی داشتیم عکس می گرفتیم یه کم اعصابش ضعیف بود و هیچگونه حاضر نبود پستونکشو از دست بده   ما هم با پستونک عکس گرفتیم  وای که وقتی مشکی تنت باشه بیشتر عاشقت می شم  ...
21 ارديبهشت 1391

عکس

  خونه مامان محبوبه جلوی ورودی آشپرخانه  توی ماشین لگو به دست لالا کرده در حال شيطنت  تازگیا هر بار دورببن دستم می بینه یه فیگوری می گیره  قلیون هم یکی از اسباب بازیهای جدیدش شده در حال حرکات ورزشی  میز جلوی مبل رو به خاطر ایشون برداشتیم گذاشتیم گوشه خونه. هر چی هم روش بوده جمع کردیم. هم جای بازیش باز بشه و هم مثلا یه سدی باشه برای این دکوری ها . اما انگار براش بهتر هم شده. میره بالای میز و هر چی می خواد بر می داره !!!! اینجا هم آقا نشسته ازش عکس بگیرم اینم یه خواب خوشمزه بعد از کلی شیطونی  ...
17 ارديبهشت 1391

آنچه گذشت ...

  « می زارم توی ادامه مطلب »  صفر ماهگی  یک ماهگی دو ماهگی  سه ماهگی چهار ماهگی  پنج ماهگی  شش ماهگی  هفت ماهگی  هشت ماهگی   نه ماهگی   ده ماهگی   یازده ماهگی دوازده ماهگی  نازنینم ، بهترینم چه دعایی کنمت بهتر از این: خنده ات از ته دل ، گریه ات از سر شوق ، روزگارت همه شاد ، سفره ات رنگارنگ و  تنی سالم و شاد ..... که بخندی همه عمر   ...
11 ارديبهشت 1391

سرزمین عجایب

دیروز بابایی یه کم کاراش سبک تر بود به خاطر همین زودتر اومد خونه. بعدشم مامانی و بابایی تصمیم گرفتن من و ببرن پارک. مامان پیشنهاد داد بریم یه پارک بزرگ مثل پارک لاله ... اما ناگهان بابایی گفت بریم سرزمین عجایب. مامان اولش استقبال نکرد. آخه گفت بازی های اونجا شاید هنوز واسه من زود باشه. اما بابایی راضیش کرد. این بود که قرار شد بریم سرزمین عجایب. اسمش که جالب اومد به نظرم. به خاطر همین منم حسابی خوشحال شدم و فهمیدم داریم میریم جایی که یه عالمه اسباب بازی توشه عکسا رو توی ادامه مطلب ببینید چون زیاده   بنابراین راهی سرزمین عجایب شدیم اینجا توی صندلی ماشینم حسابی آقا بودم و آروم و ساکت نشسته بودم تا رسیدیم ...
10 ارديبهشت 1391

اسباب بازی های مورد علاقه

 اول از همه استخر توپم که خیلی خیلی دوسش دارم. از صبح که بیدار می شم یه سره می رم می شینم توش.  وقتایی هم که مهمونی باشیم دلم خیلی براش تنگ می شه تا از بیرون میایم قبل از همه چی می رم سراغ استخر توپم  لگوهام هم خیلی دوست دارم. خاله جونم برام خریده. تا می بینم مامانی داره جمع می کنه سریع خودم و می رسونم و سطل و بر می گردونم. اصلا دوست دارم لگوهام همه جای خونه ولو باشه      اینم اسباب بازیهای دختر خاله امه که هر وقت می رم خونه مامان محبوبه دوست دارم باهاشون بازی کنم. مخصوصا این اجاق گازی که دستمه از همه بهتره. کلا ظرف و ظروف و وسایل آشپزخونه دوست دارم. حالا مامانی می خواد یه سری ...
6 ارديبهشت 1391

عکسای آتلیه (2)

بازم برید توی ادامه مطلب  اندکی متفاوت  این عکسا رو می زارم چون هم متفاوته و هم خودم دوسشون دارم و هم این که بدونید به این راحتیا هم افتخار عکس انداختن نمی ده. همیشه هم خوش اخلاق نیست. گاهی اوقات هم این مدلیه  هر چند من همه مدلش و دوست دارم  این عکس سومی و خیلی دوست دارم از دیدنش هم گریه ام می  گیره هم خنده ام  ادامه دارد ... ...
26 فروردين 1391

لباسشویی

آخ جون دوباره مامانی این و روشن کرد بزار ببینم حالا چی انداخته توش؟!  نکنه لباسام و رنگی کنه؟! خوب حالا بازش کنم ببینم اون تو چه خبره ای وای پس چرا باز نمی شه؟!   شاید باید یکی از این دکمه ها رو بزنم امکان داره لمسی باشه. بزار دستم و بزارم اینجا شاید باز شد بالاخره باید یه راهی داشته باشه آخه!!!! یعنی چطوری درش باز می شه؟! پس مامانی چطوری بازش می کنه؟! بزار یه بار دیگه هم امتحان کنم. نخیر باز نمی شه جای این که هی توی مدل های مختلف از من عکس بگیری خوب بیا در این و واسه من باز کن فکر نکنید من نا امید می شما...  عمراً ...
25 فروردين 1391