سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

بردیا و دنت

عاشق دسر و نوشیدنی های دنت هستی... خیلی خیلی دوست داری. البته تازه چند وقتیه که یاد گرفتی با نی نوشیدنی بخوری و مامی عاشق مدل خوردنته   وقتی دیگه به ته اش می رسی  بلد نیستی که باید پاکت رو فشار بدی و مثل شیشه می گیریش بالا که بتونی بخوری    بعد که می بینی فایده نداره عصبانی می شی و هی پاکت و تکون می دی تا مطمئن شی هنوز توش چیزی هست  بعد فکر می کنی شاید مشکل از نی باشه نی و در میاری و چند بار این ور و  اونورش می کنی و دوباره می زاریش توی پاکت تا شاید درست شده باشه  آخرش مامی پاکت و برات می گیره و کمکت می کنه تا بقیه اش رو هم بخوری. وقتی دیگه مطمئن می شی تموم شده با خیال راح...
11 آبان 1391

واکسن 18 ماهگی

تقریبا از 3.4 هفته پیش استرس واکسن 18 ماهگی رو گرفته بودم. چون از قبل شنیده بودم که خیلی واکسن سختیه و حسابی اذیت می کنه... شنیده بودم که واکسنی رو که به پا می زنن خیلی متورم می شه و درد می گیره. این بود که من و بابایی تصمیم گرفتیم بریم مسافرت و برگردیم و بعد واکسن شما رو بزنیم.  منم روزی که می خواستیم بریم واسه واکسن رو مرخصی گرفتم تا کنارت باشم و نخوای بری مهد کودک تا کمتز اذیت شی. دیروز صبح با بابایی رفتیم مرکز بهداشتی که اونجا پرونده داریم اما جدیدا فقط روزای فرد رو واکسن می زنند... این بود که مجبور شدیم بریم یه مرکز بهداشت دیگه.... انگار قسمت این بود که بریم جای دیگه. چون این یکی مرکز بهداشت گفتند واکسن 18 ماهگی رو برای ا...
7 آبان 1391

دیدار با دوستان

چند روز پیش ( جمعه 28 مهر 91 ساعت 3.30 ) من و مامانم با دوستامون توی پارک لاله قرار داشتیم.... اینجا من و مامانی چند دقیقه زودتر رسیده بودیم و هنوز کسی نیومده بود. منم حسابی آقا بودم اما کم کم که همه رسیدن و رفتیم توی پارک و مامانی من و از توی کالسکه گذاشت زمین دیگه حسابی من و مامانی با هم دعوامون شد. من همش دوست داشتم راه برم و از در پارک برم بیرون. مامانی هم هی می اومد دنبالم و بغلم می کرد ... خیلی اعصاب من و خورد کرده بود این مامانم. منم تا می تونستم لگد می زدم و جیغ می زدم و اشک می ریختم و خلاصه هر کاری که فکرش و بکنید کردم که من و بزاره زمین تا هر جا دلم می خواد برم... دیگه مامان گریه اش  گرفته بود. از این لحظات...
1 آبان 1391

چشم پژشکی

ا مروز برای اولین بار وقت چشم پزشکی داشتی عزیزم. مامان و بابا چند وقتی بود که می خواستند شما رو ببرن برای معاینه ی چشمای خوشگلت تا خیالشون راحت بشه چشمای گل پسر سالم سالمه.  هر چند که خیلی اذیت شدی و یه عالمه گریه کردی و کلینیک چشم پزشکی رو روی سرت گذاشته بودی. بابایی بغلت کرده بود و دستاتو محکم گرفته بود و مامانی هم چشمات و باز نگه می داشت تا دکتر بتونه معاینه ات کنه. اما خدا رو شکر همه چی خوب بود. من که همش نگران بودم چشمات ضعیف باشه. چون مامانی و بابایی هر دو چشماشون ضعیف بوده . اما الان خیالم راحت شد. فقط دکتر گفت سالی یه بار برای ویزیت بریم.   خدا رو شکر امروز دو تا خبر خوب شنیدم یکی سالم بودن چشمای خوشگلت و اون یکی ...
25 مهر 1391

تاب بازی

خیلی وقت بود که می خواستیم برات تاب بگیریم و اون چیزی رو که مد نظر بابایی بود پیدا نمی کردیم. من نظرم این بود از این تاب هایی برات بخریم که به بارفیکس جلوی در اتاقت وصل بشه. اما بابایی اون تاب ها رو نمی پسندید. خلاصه چند شب پیش بابایی اومد با یه جعبه بزرگ که توش یه تاب واسه شما بود... با همه خستگیش هم یه عالمه وقت گذاشت تا برات وصلش کرد. شما هم فهمیده بودی این وسیله واسه خودته از اول تا آخر بالاسر بابایی ایستاده بودی و منتظر تکمیل شدن بودی.  مرسی بابایی مهلبون  همراه با اسکندر خان در حال دیدن tv بردیای متفکر  حتی موقع شیر  خوردن هم دوست داری روی تابت باشی. البته ول کن اسکندر هم نیستی  ...
20 مهر 1391

بردیا 5 دندونه می شود...

 لثه های بالایی چند وقتی بود که متورم شده بود و امروز وقتی داشتی می خندیدی دیدم یه مروارید کوچولوی دیگه به قبلیا اضافه شده.  پسملی مامان توی 1 سال و 5 ماه و 21 روزگی 5 دندونه شدی. عاشقتم با اون دندونای کوتاه و بلندت   ...
20 مهر 1391

الو ...

معلوم نیست این کیمیا با کی داره این همه حرف می زنه انقدر این تلفنش مشغوله  ای بابا هنوز مشغوله که !!!! دیگه دارم عصبانی می شما!!!!  ...
16 مهر 1391