سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

نی نی کوچولو و دوستای کوچولوش (2)

و اینک داستان کیمیا و بردیا : اینجا همه نگاه ها به دوربینه اما نگاه بردیا به کیمیاس که برسش و برداشته و چشمش دنبال اون برسه اینجا هم داره از روی طاها رد می شه بره سراغ برسش بردیا : زود باش برسم و بده کیمیا : نمی دم برو اونور. واسه خودمه بردیا: برسم و بده. الان به مامانم می گم. مامانننننننننننننننننننننننننننننننننننن کیمیا: حالا دیگه مامانت و صدا می کنی ؟ آره؟ الان تک تک موهات و می کنم که دیگه برس به دردت نخوره کیمیا و بردیا به حالت قهر کیمیا: ایلیا جون بیا بغلم اصلا بردیا رو ولش کن بردیا: حالا که اینطوریه منم برس تو رو بر می دارم کیمیا: آخی نازی . هنوز ناراحتی؟ موهات درد می کنه کندم...
16 اسفند 1390

جای خالی بابایی

بالاخره شبی که از اول اسفند ماه دلهره اش و داشتم رسید و بابایی دیشب رفت مکه... راستش توی این مدت خیلی بدجنس شده بودم و همش ته دلم دعا می کرد که یه اتفاقی بی افته و این مکه رفتن بابایی کنسل بشه اما مثل این که واقعا خدا طلبیده بود. دیشب یکی از شبای بد زندگیم بود.خیلی برام سخته این 2 هفته رو تحمل کنم. امیدوارم خیلی خیلی زود بگذره و بابایی زودتر برگرده. توی این 10 سال که از آشنایی من و بابایی می گذره این اولین باره که این همه مدت از هم دوریم دل کندن از تو و رفتن برای بابایی هم خیلی سخت بود.تو رو تو بغلش گرفته بود و گریه می کرد. تو هم از گریه من و بابایی بغض کرده بودی اما نمی دونستی چه خبر شده !!! فقط با تعجب ما رو نگاه می کردی مامانی س...
15 اسفند 1390

نی نی کوچولو و دوستای کوچولوش (1)

دو روز پیش یعنی جمعه 12 اسفند ماه خونه یکی از دوستای گلم دعوت بودیم و قرار بود با یه سری دیگه از دوستان و نی نی های کوچولوشون همه اونجا دور هم جمع بشیم. خیلی مهمونی عالی و خوبی بود. این وروجک ها با همدیگه واقعا دیدنی بودند. بعضی هاشون اولش از دیدن نی نی های دیگه غریبی کردند بعضی هاشون هم مثل آقا بردیا از همون اول شروع کرد به شيطونی و تا گذاشتمش زمین یه راست رفت توی آشپزخونه و همونجا نشست ( آخه پسرم علاقه شدید به محیط آشپزخونه و ظرف و ظروف و ... داره و هم این که می دونه اونجا محل خوراکی هاس ) بازی کردنشون با همدیگه بانمک و خنده دار بود. نی نی های پستونکی با این که خودشون پستونک توی دهنشون بود باز دنبال پستونک اون یکی ب...
14 اسفند 1390
12244 0 18 ادامه مطلب

ایستادن

اینجا وایساده بود و اصلا حواسش به دوربین نبود تا دوربین و دید یه دستش و ول کرد تا نشون بده توی این کار خیلی حرفه ایه روروئکش و می گیره و باهاش کل خونه رو دور می زنه و دوباره برش می گردونه جایی که همیشه پارکه اینجا به زور می خواد از پشت سوار روروئکش بشه اینجا هم وایساده و هر چی دم دستش بوده پرت کرده پائین و شدید از این کارش خوشحاله   ...
9 اسفند 1390

خونه تکونی

این چند روز مامانی همش مشغول تمیزکاری و نظافت خونه بود به قول خودش داشت خونه رو می تکوند!!!!!  منم تا اونجا که در توان داشتم سعی می کردم بهش کمک کنم مجله ها و روزنامه هایی رو که می خواست بندازه دور همه رو پاره پوره می کردم و ریز ریز خورد می کردم تا راحت تر توی سطل زیاله جا بشه. هر چی روی زمین بود برمی داشتم می خوردم تا دیگه مامانی نخواد هی دولا بشه جمشون کنه ، کمرش درد بگیره. آخه همش به بابایی می گه از بس دولا می شه اسباب بازی های من و جمع می کنه کمر درد گرفته   هرجا رو مامانی دستمال می کشید منم دنبالش می رفتم و دستمام و می کردم توی دهنم تا خیس بشه بعد دوباره انگشتای خیسم و می کشیدم روی میزها تا تمیزتر شه ...
6 اسفند 1390

سالگرد ازدواج خاله عاطفه

دیشب 4 اسفند جشن سالگرد ازدواج خاله عاطفه و عمو حسین بود... خیلی خوش گذشت. آقا بردیا هم پسمل خوبی بود. اما خوب خسته ام شده بود. همش بغل این و اون بود  ( آخه مامان و باباش همش وسط بودند) خوابش هم می اومد اما سر و صدای ارکستر و ... نمی ذاشت بخوابه و خودش هم دوست داشت به زور خودش و بیدار نگه داره. بعضی وقتا دست دسی می کرد. بعضی وقتا نق می زد. بعضی وقتا می خندید. بعضی وقتا گریه می کرد...  اما از اول تا آخر شب ول کن پستونکش نبود. هزار بار هم انداختش زمین. هی ما باید می بردیم می شستیمش!!!!!! بردیا در آغوش مامان بزرگش در حال نانای نای بردیا و عمو حسین بردیا در آغوش آقای پدر ...
5 اسفند 1390

من 10 ماهه شدم

اینجانب بردیا خان، پسمل خوش اخلاق و شیطون مامان و بابام 10 ماهه شدم. یعنی امروز اولین روز از یازدهمین ماه زندگیمه.  فکر کنم 10 ماه خیلی بزرگ باشه. آخه مامانی همش عسکای کوشولوییمو نشونم می ده و می گه ببین چگده بودی! ببین چگده بزرگ شدی! ببین چگله خوجل شدی! وزنم : 10 کیلو گرم قدم : 76 سانتی متر شیطونی های این ماهم: دستام و به همه جا و همه چی می گیرم و بلند میشم. اصلا مهم نیست چی باشه. مهم اینه که من یه چیزی گیرم بیاد واسه این کار. بعضی وقتا چیزایی که دستم و بهشون می گیرم محکم نیستند واسه همین سقوط می کنم و به شدت دردم میاد. گاهی که دردم خیلی زیاد باشه می زنم زیر گریه. اما بعضی وقتا هم که مامانی ...
1 اسفند 1390

هدیه ولنتاین

اینم هدیه بابایی برای گل پسر به مناسبت شب ولنتاین البته به گفته خودش عروسکای خوشگل زیاد دیده بود. اما از این یکی به خاطر پستونکش بیشتر از همه خوشش اومده مبارکت باشه پسرم خدا از معنی قبله تا لبخندت به من پل زد روزی هزار دفعه باید به لبخندای تو زل زد ...
26 بهمن 1390

اولین عروسی

اول از همه بگم نمی دونم چرا این مامانی اسم نویسنده همه مطالب و نوشته « خاطره مامان بردیا» !!!!!    ای بابا یعنی من نمی تونم توی وبلاگ خودم 4 تا خط بنویسم؟!!  مامان خانوم در اسرع وقت باید بری توی قسمت نویسندگان وبلاگ اسم منم بنویسی « بردیا پسمل خاطره » خوب حالا بریم سر موضوع اصلی: جمعه شب  تاریخ 21/10/90 اینجانب آقا بردیا در حالی که 9 ماه و 21 روز داشتم  اولین عروسی رسمی زندگیم دعوت بودم ... یعنی من تهنایی که نه با حضور مامانی و بابایی و بقیه بزرگترا بلهههههههههههه   عروسی هم که نه عقدکنون پسرعموی مامانی بود. خوب در واقع می شه همون عروسی دیگه   قبلش مولو...
23 بهمن 1390