خونه تکونی
این چند روز مامانی همش مشغول تمیزکاری و نظافت خونه بود به قول خودش داشت خونه رو می تکوند!!!!!
منم تا اونجا که در توان داشتم سعی می کردم بهش کمک کنم 
مجله ها و روزنامه هایی رو که می خواست بندازه دور همه رو پاره پوره می کردم و ریز ریز خورد می کردم تا راحت تر توی سطل زیاله جا بشه.
هر چی روی زمین بود برمی داشتم می خوردم تا دیگه مامانی نخواد هی دولا بشه جمشون کنه ، کمرش درد بگیره. آخه همش به بابایی می گه از بس دولا می شه اسباب بازی های من و جمع می کنه کمر درد گرفته
هرجا رو مامانی دستمال می کشید منم دنبالش می رفتم و دستمام و می کردم توی دهنم تا خیس بشه بعد دوباره انگشتای خیسم و می کشیدم روی میزها تا تمیزتر شه 
همش بلند بلند آهنگ می خوندم یا صدای موزیک های اسباب بازی ها و روروئکم رو در میاوردم تا مامانی حوصله اش سر نره
وقتی مامانی طی می کشید منم پشتش تند تند چهار دست و پا می رفتم و با آب دهنم یکبار دیگه طی می کشیدم
شبا دیر می خوابیدم و صبح ها زودتر بیدار می شدم تا بتونم حسابی به مامانی کمک کنم
خلاصه انقدر کمکش کردم که یکی دوبار مامانی نشست وسط خونه و به خاطر زحمات من گریه کرد. تازه به بابایی هم گفت من کل این 10 ماه گذشته رو توی این چند روز براش جبران کردم
این عکسا هم ثابت می کنه من چقدر کار کردم که از شدت خستگی اینطوری از حال رفتم 


توی این عکسا هم مامانی من و گذاشته توی تختم که یه کم خستگی در کنم. اما من همش نگران مامانم بودم که تنهایی خسته نشه 



و بدین ترتیب با تلاشهای بی وقفه و شبانه روزی من و مامانم بالاخره خونه ما تمیز و مرتب شد ( البته به قول مامانی اگه من بزارم تمیز و مرتب بمونه)


خونه تکونی
