سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

خونه تکونی

1390/12/6 18:45
2,831 بازدید
اشتراک گذاری

این چند روز مامانی همش مشغول تمیزکاری و نظافت خونه بود به قول خودش داشت خونه رو می تکوند!!!!! متفکر منم تا اونجا که در توان داشتم سعی می کردم بهش کمک کنم چشمک

مجله ها و روزنامه هایی رو که می خواست بندازه دور همه رو پاره پوره می کردم و ریز ریز خورد می کردم تا راحت تر توی سطل زیاله جا بشه.

هر چی روی زمین بود برمی داشتم می خوردم تا دیگه مامانی نخواد هی دولا بشه جمشون کنه ، کمرش درد بگیره. آخه همش به بابایی می گه از بس دولا می شه اسباب بازی های من و جمع می کنه کمر درد گرفته عینک 

هرجا رو مامانی دستمال می کشید منم دنبالش می رفتم و دستمام و می کردم توی دهنم تا خیس بشه بعد دوباره انگشتای خیسم و می کشیدم روی میزها تا تمیزتر شه از خود راضی

همش بلند بلند آهنگ می خوندم یا صدای موزیک های اسباب بازی ها و روروئکم رو در میاوردم تا مامانی حوصله اش سر نره

وقتی مامانی طی می کشید منم پشتش تند تند چهار دست و پا می رفتم و با آب دهنم یکبار دیگه طی می کشیدم

شبا دیر می خوابیدم و صبح ها زودتر بیدار می شدم تا بتونم حسابی به مامانی کمک کنم

خلاصه انقدر کمکش کردم که یکی دوبار مامانی نشست وسط خونه و به خاطر زحمات من گریه کرد. تازه به بابایی هم گفت من کل این 10 ماه گذشته رو توی این چند روز براش جبران کردم نیشخند  

این عکسا هم ثابت می کنه من چقدر کار کردم که از شدت خستگی اینطوری از حال رفتم خجالت

 

 توی این عکسا هم مامانی من و گذاشته توی تختم که یه کم خستگی در کنم. اما من همش نگران مامانم بودم که تنهایی خسته نشه مژه

و بدین ترتیب با تلاشهای بی وقفه و شبانه روزی من و مامانم بالاخره خونه ما تمیز و مرتب شد ( البته به قول مامانی اگه من بزارم تمیز و مرتب بمونه)

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (23)

فاطمه 67
6 اسفند 90 18:57
الهی عزیز دلم عاشق چپکی خوابیدنتم وای خاطره جون من که نی نی ندارم ولی خیلی وحشتناکه بچه ها واسه تمیزی خونه میگم من که طاقت ندارم به خدا
بهار(مامان آرشا)
6 اسفند 90 20:53
وااااااااااااااااااای نگو نگو که دلم خوووووووووونه من هرچی تمیز میکنم پشت سرمو نگاه میکنم میبینم از قبل بدتره
روح انگیز مامان سیاوش
6 اسفند 90 22:14
سلام خواهر جونم خوبی عزیزم ؟
هزار تا خسته نباشی از طرف من به خاطره جون
من که امسال با یه نی نی 7 ماهه طرفم خدا به خیر کنه سال دیگه رو که به قول شما بریز و به پاش داریم اما الهی که تن همه نی نی های همه مامانا سالم باشه هی بریزن و بپاشن ما هم جمع و جور اضافی کنیم خاطره جون به خدا قسم راستشو میگم بردیا هر روز داره ماهتر و نازتر میشه به خدا قسم خیلی دوست داشتم الان اینجا بود یه ماچ گنده از لپش میکردم خاله فدای ژستات تو عکس 4 و 5 برم جیگر طلا


ممنون روح انگیز جون.مرسی گلم. محبت داری.
سمانه مامان کیمیا
7 اسفند 90 1:37
وایییییییی خدا خوابیدنشو ..تو هم که مثل کیمیا خاص میخوابی شیطون..... دستتت درد نکنه اینهمهههههههههههه به مامان کمک کردی مامان باید قدر پسر گلشو بدونه
محبوبه
7 اسفند 90 9:20
ماماني اينكارارو نكن ميخورمتا
مامان رهام
7 اسفند 90 10:16
سلام خاطره جون.
خوبيد خسته خونه تكوني نباشيد من امسال اصلاً حسشو ندارم.خوش به حالت خونتون و تميز كرديد : Sكلي خنديدم خيلي بامزه نوشته بودي من عاشق نوشته هاتم خاطره جون.برديا جون هزار ماشاله چقد تغيير چهره ميده هر روز بهتر از ديروز.خدا براتون حفظش كنه


مرسی عزیزم .مامان رهام جون منم با وجود بردیا وسطاش پشیمون شده بودم. اما دیگه چاره ای نبود...
سمیرا مامان آنیتا
7 اسفند 90 11:31
خدا رو شکر که حالا تموم شد
دست آقا بردیا هم درد نکنه که تا تونست کمک مامانش کرد
خسته نباشی خاطره جونم


مرسی سمیرا جون
مامان سپي
7 اسفند 90 11:53
آخي عزيزم چقدر اين بردياي عزيز شيرينه، خدا برات حفظش كنه، خاطره جون برديش آتليه؟؟؟؟؟؟ منتظر عكساي گل پسرتم


عزیزم عکسای آتلیه رو هنوز نگرفتم. آماده شد حتما می زارم.
مامان رانیا
7 اسفند 90 12:45
ای جان بخورم این ملوس اقا رو خسته نباشی بردیا جون خاله مامانی رو می چلونم که اینقدر از.ت کار می کشه
پردیس
7 اسفند 90 13:25
سلام خاطره جون. خوش به حالت که پسرت ازحالا کمکت می کنه.بزار بزرگتر بشه میگی قربون پارسال .بزارراه بیفته اونوقت معنی واقعی کمکو می فهمی .کابینتای آشپزخونه عشق اولشون می شه.بردیا
پگاه مامان آروین
7 اسفند 90 13:32
سلام خاطره جون. قربون این پسربرم که کمک مامانش می کنه. بزارسالی دیگه که راه افتاد بشه می گی قربون پارسال.اونوقت معنی واقعی کمکو می فهمی. بردیا
دخترك
7 اسفند 90 14:08
سلام قربون آب دهن كوشولوش خب كمكتون ميكرده مامان خاطره عكس دومي خيلي خواستني بود.
خاله نفس
7 اسفند 90 19:21
هههههههههههههههه چقد اینجا دله مامانا خونه
عوضش خونه ما صبح تا شب تمیز و مرتبه هفته ای یکبارم تمیزش کنی تا دفعه بعد همون شکلی میمونه!!!آخه ما که نی نی نداریم
تا باشه ازین کمر دردا و بهم ریختنا

......

مامانی خصوصی دارین


عزیزم سال دیگه خونه شما رو هم می بینیم. حالا میای دل ما رو آب می کنی؟ اره ؟ هههههه
نی نی هم میاد به موقع و وقتش... بابت خصوصی هم ممنون.
رها مامان ژینو
8 اسفند 90 0:06
هههههههههههه من که همیشه میگم هر کاری میکنیم این بچه ها سریع پشت سرمون undo میکنن! میبینی تورو خدا.... خسته نباشی راستی!
بهار(مامان آرشا)
8 اسفند 90 10:45
به به چه خوشگل شده اینجا
قالب جدید مبارک پسملیییییی


مرسی بهار جون
مامي گل
9 اسفند 90 12:34
اي من قربونش برم پسر مهربون همش نگران ماماني بوده يه بوس قلمبه واسه پسر خوبمون

خسته نباشيد ههههههه


مرسی گلی جون
آذر
9 اسفند 90 14:09
عاشق اون قيافه تخستم مخصوصا وقتي كه آويزونو تختت مي شي خيلي با اون لپاي قرمزت تو دلبرو ميشي خيلي خيلي دوست دارم
خالــــه
9 اسفند 90 14:09
عاشق دو تا عكس آخريتم چقدر تو خوردني هستي آخه خاله جون
هدی مامان مبین
9 اسفند 90 18:24
واقعا خسته نباشی بردیای عزیزم مامانی شما هم خسته نباشی....ولی بردیا بیشتر بیشتر زحمت کشیده از عکساش معلوم بود
مامان علي
9 اسفند 90 23:11
آفرين به آقا برديا كه به مامانش كمك ميكنه . قربونت برم خاله جون. چقدر خوشگل خوابيدي.
صوفی مامان رادمهر
13 اسفند 90 11:22
پس با نظارت شخص شخیص آق بردیا مامان کاراشو به خوبی انجام داده... آقا بازرس کوچولو می شه خونه ما هم بیای بازرسی؟ لطفا... بیا دیگه...
آهو
13 اسفند 90 13:27
خسته نباشی هی بریز تا مامانی جمع کنه بزاره سر جاش. دوباره بریز. اینقدر کیف میده
خان گوگولي بابا
23 اردیبهشت 91 21:01
واي كه چقدر نازه