سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

عاشقانه ای برای پسرم

این روزا با داشتنت، با بودنت، با حضور گرمت، دوباره دارم احساس عاشقی می کنم. احساس می کنم همه بهترین های دنیا رو دارم. می دونی بهترین های دنیا واسه من چیه؟! بهترین وقت دنیا همون وقتیه که تو به دنیا اومدی و قدم های بهشتی خودتو توی این دنیای خاکی گذاشتی و شدی بهشت من و بابایی. بهترین لحظه دنیا اون لحظه ایه که در آغوشت می گیرم و سر کوچولوت و روی سینه ام می زاری و آروم می گیری و پر می شی از آرامش و امنیت. انقدر این لحظه قشنگه که بابایی با حسودی نگاه می کنه و می گه : واقعا هیچی واسه بچه آغوش مادرش نمی شه. بهترین عطر دنیا بوی خوش تنته وقتی گردن قشنگت و بو می کنم و با خودم فکر می کنم تا حالا هیچوقت ه...
21 بهمن 1390

فقط عکس

 در حال خوردن یک عدد دست خوشمزه تازه از خواب بیدار شده ( همیشه وقتی از خواب بیدار می شه لپاش اینطوری گلی می شه) حمله جهت خوردن عکاس لالا کردن خوشجل درگیری با سیم لب تاب بازی با بابایی و آتیش سوزوندن دس دسی ملایم همراه با عشوه دس دسی هیجانی و همراه با اندکی خشونت  البته خودش هم داره می خونه ...
15 بهمن 1390

من 9 ماهه شدم

من سید بردیا کوچولوی مامانی و بابایی 9 ماهه شدم. وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی هورااااااااااا حسابی دارم بزرگ می شم. حسابی آقا شدم. به قول بابایی حسابی خوردنی تر و خواستنی تر شدم امروز هم رفتیم دکتر واسه ویزیت ماهانه و همه چی خیلی خوب بود. غیر از این که اونجا خیلی الاف شدیم. از ساعت 3 رفتیم تا همین الان که ساعت 9 شبه و رسیدیم خونه  مامانی  هم هر دفعه غر می زنه که دیگه من و پیش این دکتر نمی بره. ولی باز پشیمون می شه. آخه دکترم خیلی خوبه. وزن ٥٠٠/٩ کیلوگرم ـ‌ قد ٧٣ سانتی متر اول از همه بگم که آقای دکتر از همه چی راضی بود.گفت همه چی می تونم بخورم به جز : پنیر ـ اسفناج ـ عسل ـ شیر پاستوربزه ـ سفیده ت...
1 بهمن 1390

انتظار

وقتی آقا بردیا پشت در حمام انتظار بابایی رو می کشه.  از اول که باباییش رفته بود دوش بگیره جلوی در نشسته بود تا وقتی بابایی از حمام اومد بیرون!!!!!!! ...
30 دی 1390

بردیا اوف می شود.

جمعه شب داشتیم می رفتیم خونه دایی تازه از خونه اومده بودیم بیرون و اول راه بودیم که یه آدم مریض و بیمار یهو جلوی ما زد روی ترمز و بابایی هم مجبور شد سریع ترمز کنه که تصادف نکنیم. ولی چون با شدت ترمز کرد شما پیشونیت خورد به داشبورد ..  الهی بمیرم که دردت گرفت و زدی زیر گریه.. بابایی هم سریع اومد کنار و من شما رو پیاده کردم یه کوچولو هوا بهت خورد اروم شدی. بعد با بابایی رفتید سوپرمارکت بابایی یه آب معدنی گرفت و وقتی برگشتید دیگه کلا ساکت شده بودی و از اشکای چند لحظه پیشت خبری نبود. اما من تا جلوی خونه دایی علی هم در حال گریه کردن بودم و هر چی بابایی باهام حرف می زد اروم نمی شدم و یه جورایی بابایی رو هم مقصر می دونستم ...
25 دی 1390

فروشگاه شهروند و سبد سواری

پنجشنبه گذشته من و مامانی و بابایی سه تایی با هم دیگه رفتیم فروشگاه شهروند واسه خرید. منم از اول تا آخرش سبد سواری کردم. وای که خیلی دوست داشتم... خیلی بهم خوش گذشت مامانی منم که دوربین و از خودش جدا نمی کنه این عکس و قبل از رفتن توی پارکینگ از من و بابایی گرفت. این عکسم وقتی ازم گرفت که خیلی خوشحال بودم و از دیدن این همه چیزای رنگارنگ کلی ذوق کرده بودم.. همش به مردم نگاه می کردم و می خندیدم.. خوب آخه تا حالا جای به این شلوغی نرفته بودم. تازه فقط من نبودم که توی سبد نشسته بودم. توی همه سبدا یه نی نی کوچولو بود. تازه مامانی و بابایی من و بردن توی قسمت اسباب بازی ها و بابایی یه عالمه عروسک برام آورد تا از بین اونا انتخاب کنم....
25 دی 1390

ورود به اتاق

پسرم امروز 8 ماه و 21 روز داری و برای اولین بار خودت تنهایی به طور مستقل با دست و پاهای کوچولوت به صورت چهار دست و پا وارد اتاقت شدی به اتاق خودت خوش اومدی عزیزممممممممممممممممممم داشتم با تلفن صحبت می کردم و شما هم داشتی با توپات بازی می کردی. تو فاصله چند ثانیه ناگهان دیدم غیبت زده.. اومدم دیدم جلوی در اتاقت نشستی و با گوریل جلوی در داری با زبون خودت صحبت  می کنی... ( لازم به ذکر است که این گوریل مال مامانی بوده و خیلی دوسش داره) اولین باره که وارد اتاقت شدی. همیشه وقتی من می رفتم دنبالم می اومدی اما همون جا جلوی در می نشستی هر چقدر هم به بهت می گفتم بیا تو وارد اتاق نمی شدی و همونجا منتظر من می شستی....
22 دی 1390