سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

برف در آستانه بهار

دیروز صبح تازه از خواب بیدار شده بودیم که بابایی از بیرون زنگ زد و گفت داره برف میاد  منم متعجب زودی خودم و به پنجره رسوندم که دیدم بلهههههههه  معلوم بود چند ساعتی هم هست که شروع شده چون خیلی روی زمین نشسته بود . تو هم انگار تعجب کرده بودی دائم می اومدی پشت پنجره بالکن آشپزخونه و سرت و می گرفتی بالا و برفا رو نگاه می کردی.  بعد از ظهر که بابایی قرار بود بیاد دنبالمون تا بریم بیرون گفت زودتر میام تا بردیا رو هم ببریم یه کم برف ببینه. ما هم برف بازی کنیم  توی مسیر هم یه جایی توی خیابون یه آدم برفی درست کرده بودند که حیف می شد اگه در کنارش عکسی نمی گرفتیم  عکسا رو توی ادامه مطلب می تونید ببینید  ...
25 اسفند 1391

جشن سال نو در مهد کودک

امسال دومین سالیه که من عید نوروز رو در کنار مامان و بابا هستم و اولین سالیه که مهد کودک می رم و عید نوروز رو توی مهد کودک برامون جشن گرفتند. جشن همین امروز بود و شروع مراسم ساعت 13.45 و من مشغول بازی بودم که یهویی دیدم مامانی اومده. منم سریع اومدم بغلش و وقتی فریبا جون من و از مامان گرفت که لباسامو عوض کنه شروع کردم به گریه و زاری و فقط مامانم و می خواستم. این بود که مامانی خودش اومد و با کمک فریبا جون لباسامو تنم کرد. تا چند دقیقه اول ول کن مامانم نبودم و بدجور چسبیده بودم بهش اما وقتی فهمیدم که دیگه قرار نیست بره آروم شدم و کم کم شروع کردم به شیطنت های همیشگی... عکسا رو توی ادامه مطلب ببینید چون زیاده تزئینات مه...
25 اسفند 1391
13538 0 20 ادامه مطلب

عکس

حسابی قرتی هستم و دوست دارم به خودم برسم. به سشوار هم خیلی علاقه دارم و اینجا دارم موهام و سشوار می کشم  خوب شدم؟ قشنگ سشوار کشیدم . نه؟!!!!  علاقه دارم به صورت دراز کش ماشین بازی کنم  صبح زود قبل از مهد کودک رفتن بعد از ظهرها که بر می گردیم خونه اصلا دوست ندارم از آسانسور بیام بیرون و بعضی وقتا کار به دعوا می کشه  اگر هم از آسانسور بیام بیرون بازم می رم توی راهرو و هیچ جوره نمی خوام از بیرون بودن دل بکنم  توی این عکس هم تیریپ مظلومیت برداشتم  این عکسم ...
15 اسفند 1391

دکوراسیون با بردیا

هر چی بردیا بزرگ تر می شه دکوراسیون خونه ما هم متنوع تر و شیک تر می شه. یه روز در کشو کابینت رو باز کردم و با کلی ظرف مواجه شدم. ظرفای غذای خودشو همه رو ریخته بود توی  کشوی کابینت!!!!  داشتم لوازم شوینده و بهداشتی رو توی کابینت مرتب می کردم که احساس کردم انگار بعضی هاشون نیست!!! فکر می کنید کجا بود؟ توی اسباب بازی های بردیا خان   به تزیئنات میز تلویزیون خیلی علاقه داره. هههههه هر چی گیرش بیاد می چینه روش و در قسمت های مختلف. گاهی حسابی هم سلیقه به خرج می ده. مثل سوسمارش!!!   یه کم سر درد داشتم و یه نیم ساعتی دراز کشیده بودم. بردیا هم بیدار بود و بازی میکرد... از اتاق خواب که ...
11 اسفند 1391

لالا کردن

از همون روز اولی که به دنیا اومدم هیچوقت مامانی با لالا کردن من مشکلی نداشته. همیشه مثل یه آقا پسر خوب و خوش خواب خودم خوابیدم. یعنی یه جورایی هر وقت لالا داشته باشم توی هر شرایطی می خوابم. حتی وسط بازی و وسط غذا خوردن و .... این قسمت مبل یکی از جاهاییه که خیلی دوست دارم اونجا بخوابم. خیلی وقتا که خوابم می گیره می رم اینجا... البته وقتی لالا کردم مامانی باید زود منو ببره روی تختم یا یه جای امن دیگه. چون از اونجایی که خیلی وول می خورم هر لحظه امکان سقوط کردنم هست!!! اینجا هم وقتی طبق معمول داشتم با قاشق و کفگیر و ... بازی می کردم ناگهان احساس خوابالودگی بهم دست داده و همونطوری کفگیر به دست لالا کردم  بعضی ...
5 اسفند 1391

مهمونی نی نی ها (2)

میزبان کوچولو که وقتی ما رسیدیم تازه خوابیده بود طاها کلوچه  باران خوشگله  بردیا و فراز دانشمند فراز و بردیا و امیرعلی آقا پارسا با اون موهای لخت خوشگلش  پارسا و کیمیا  بردیا و کیمیا  رادمهر و فراز در حال نابود کردن تخت کیمیا  دیبا سادات تپل مپل و آقا مهدی پر جذبه  حدیث خانم و طاها کلوچه که داره دولپی پاپ کرن می خوره... حدیث و باران  پارسا و تلما ایلیا و بردیا فراز و پارسا و ایلیا  مهدی و دیباسادات که فکر کنم اینجا باهم قهرن احتمالا  ا...
26 بهمن 1391

مهمونی نی نی ها (1)

خوب باز دوباره قرار برقرار شد و من و مامانی به دیدن دوستامون رفتیم.  دیروز 22 بهمن 91 به جای رفتن به راهپیمایی ، راهی خونه کیمیا جون و خاله سمانه شدیم. شروع مهمونی ساعت 10 بود و بابایی مهلبون لطف کرد و من و مامانی رو ساعت 10:10 جلوی خونه خاله سمانه اینا پیاده کرد  که جزو اولین نفرات باشیم  تا رسیدیم من حسابی احساس راحتی کردم و یه راست رفتم توی اتاق کیمیا و رفتم سراغ وسایلش... کیمیا هم خواب بود و منم خیالم راحت  تا قبل از اومدن همه مهمونا اخلاقم زیاد بد نبود     خیلی تاب دوست دارم و با تاب کیمیا جون سرگرم می شدم به به چقدر اسباب بازی داره این ک...
23 بهمن 1391

من و موهام ...

مامانی من از اول اولش دوست داشت یه پسملی داشته باشه که حسابی قرتی و فشن باشه  بعد که خدا بهش پسمل داد از همون اول در حال نقشه کشیدن واسه من بود  همیشه هم دلش می خواسته که موهای من و بلند کنه اما از اونجایی که مو تا یه کم بلند بشه و شکل بگیره خیلی بهم ریخته و نامرتب می شه هر بار طاقت نیاورده و در آرایشگاه مامانی موهای من کوتاه شده  هر بار هم با خودش قول می ده که دیگه این بار دست به موهای من نزنه اما دوباره نامرتبی موهای من و  کوتاهی مو  و پشیمونی مامان و ....  این بار هم خیلی تحمل کرده بود اما باز طاقتش تموم شد و  و از چند روز پیش واسه امروز یعنی شنبه 21 بهمن 91 ساعت 4 واسه من وقت آرایشگاه گرفته بود...
21 بهمن 1391

عکس های مهد کودک

این عکسا رو توی مهد کودک ازم گرفتند . البته زیادم خوب نشده. اما خوب یادگاریه دیگه... در ضمن اینم بگم که عکسا خیلی وقت پیش آماده شده بود. اما بنده پاره شون کرده بودم. داستان هم از این قراره که روزی که عکسا آماده شده بود مامی عکسا رو گذاشته بود روی میزناهارخوری تا بابایی که شب میاد عکسا جلوی چشم باشه  و بابایی حسابی سورپرایز بشه. بعدشم  من سرگرم بازی شدم و مامانی هم رفت توی اتاق و نشست پشت سیستم و مشغول چت کردن با دوستش شد . بعد از اونم با تلفن صحبت کرد... منم در این فاصله بیکار ننشستم و با اجازه بزرگترا رفتم بالای صندلی و عکسا رو برداشتم و با نهایت خونسردی و لذت زیاد همه رو ریز ریز کردم.هههههههه  همچنان مشغول لذت بردن از هنر...
18 بهمن 1391

برای پسرم بردیا

عزیزم،‌نفسم،‌ عشق بزرگ من ، مرد کوچک من... این مطلب و  یه جایی خوندم و گفتم واسه تو هم بذارم. چون می دونم در آینده تو زندگیت یه زمانی به یه جاهایی می رسی که مطمئناً به دردت می خوره...   به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی  اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده  به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی  رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.  به یک‏جایی از زندگی که ر...
16 بهمن 1391