اینم عکسای تاتی تاتی
تاتی تاتی در آستانه 13 ماهگی
چند روز پیش وقتی 1 سال و 26 روز داشتی برای اولین بار شروع کردی به تاتی کردن. انقدر اون لحظه برام قشنگ بود که مطمئناً تا آخر عمر توی ذهنم خواهد موند. مخصوصا این که بابایی هم خونه بود. انقدر از این کارت هر دو شوکه شدیم که تا چند لحظه نمی دونستیم چی بگیم یا چیکار کنیم. بعدش یهو من طبق معمول از خوشحالی جیغ و گریه و مثل کارهای جدید قبلیت بدو بدو دنبال تلفن که این خبر رو اعلام کنم. هر چند طبق معمول با بابایی یه چند دقیقه ای دنبال گوشی گشتیم تا پیداش کردیم!!!!!!!!! گردن گرفتنت ، نشستنت ، چهار دست و پا رفتنت، ایستادنت و ... هر کار جدید که یاد گرفتی و انجام دادی واسم لذت بخشه. اما لذت هیچکدوم اندازه این یکی نبود. نمی دونم چطوری بگم؟ نمی دو...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
15:11
من و شیطونیام ...
از اونجایی که شرایط کاری بابایی طوریه که نمی شه همیشه صندلی ماشینم توی ماشین بمونه مامان صندلیم و می زاره توی خونه همین جلوی در باشه که هر وقت می خوایم بریم بیرون سریع من و بزاره توش و دبرو که رفتیم و از اونجایی که من شدیداً به صندلی ماشینم علاقه دارم روزا می رم توش می شینم و TV نگاه می کنم... آخه توش خیلی راحتم اونی هم که توی دست و دهنمه اسمش هویجه اما گاهی اوقات هم که خسته باشم وخوابم بیاد در حال دیدن TV همون جا خوابم می بره وقتایی که از مبل می رم بالا و می رم روی پشتی مبل و از اونجا هم دسترسی پیدا می کنم به اپن آشپزخونه و هر چی که روشه. البته...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
12:54
ایستادن
وقتی که یکساله ی خوردنی من روی پاهای کوچولوش بلند می شه و خودش و تشویق می کنه البته این کارش جدید نیست. دقیقا 12 ماه و یک روزش بود که برای اولین بار از حالت نشسته بلند شد و روی پاهاش ایستاد. امروز 12 ماه و 25 روزشه که من دارم این مطلب و می زارم. چون زودتر از این عکسی ازش نداشتم. هر بار می خواستم عکس بگیرم سریع می نشست. اما الان مدت زمان طولانی تر می ایسته ...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
16:51
روز من ...
یه فرشته ی کوچولو روی زمین ، یه هدیه خیلی بزرگ و پرارزش از طرف خدای من ، منو پر کرد از یه عالمه حس ناب دوست داشتن ... منو پر کرد از حس غرور به خاطر زن بودنم ، به خاطر مادر بودنم.منو پر کرد از حس زندگی ... روز من ... روز مادر... چقدر این کلمه بهم اعتبار می ده ، بهم اعتماد به نفس می ده، بهم شجاعت می ده، بهم آرامش می ده، بهم عشق می ده، بهم زندگی می ده... چقدر خوبه تو رو دارم. تویی که خالق این همه حس خوبی پسرم ، نفسم ، سالروز با تو بودنم، تو رو داشتنم ، سالروز مادر بودنم مبارک ...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
9:52
بردیا و ارشا تپلی
اینم دوست کوچکتره بردیا، ارشا تپلی نی نی خاله کتی البته بردیا وقتی داشتیم عکس می گرفتیم یه کم اعصابش ضعیف بود و هیچگونه حاضر نبود پستونکشو از دست بده ما هم با پستونک عکس گرفتیم وای که وقتی مشکی تنت باشه بیشتر عاشقت می شم ...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
17:16
عکس
خونه مامان محبوبه جلوی ورودی آشپرخانه توی ماشین لگو به دست لالا کرده در حال شيطنت تازگیا هر بار دورببن دستم می بینه یه فیگوری می گیره قلیون هم یکی از اسباب بازیهای جدیدش شده در حال حرکات ورزشی میز جلوی مبل رو به خاطر ایشون برداشتیم گذاشتیم گوشه خونه. هر چی هم روش بوده جمع کردیم. هم جای بازیش باز بشه و هم مثلا یه سدی باشه برای این دکوری ها . اما انگار براش بهتر هم شده. میره بالای میز و هر چی می خواد بر می داره !!!! اینجا هم آقا نشسته ازش عکس بگیرم اینم یه خواب خوشمزه بعد از کلی شیطونی ...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
18:27
آنچه گذشت ...
« می زارم توی ادامه مطلب » صفر ماهگی یک ماهگی دو ماهگی سه ماهگی چهار ماهگی پنج ماهگی شش ماهگی هفت ماهگی هشت ماهگی نه ماهگی ده ماهگی یازده ماهگی دوازده ماهگی نازنینم ، بهترینم چه دعایی کنمت بهتر از این: خنده ات از ته دل ، گریه ات از سر شوق ، روزگارت همه شاد ، سفره ات رنگارنگ و تنی سالم و شاد ..... که بخندی همه عمر ...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
20:29










