سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

مرواریدهای سوم و چهارم

تازه 2 تا مرواریدهای پائینی به راحتی قایل دیدن شده که دندون سومی هم از بالا خودشو نشون داد و به فاصله یکی دو روز چهارمی هم سفید شده. برام جالبه. نه به این که تا همین یه ماه پیش دندون نداشتی و نه به الان که توی همین زمان کم 4 دندونه شدی   2 تا پائینی ها راحت بود. اما برای بالایی ها خیلی اذیت شدی. امیدوارم مروایدهای بعدی بدون درد و اذیت شدن باشه پسرم    توی این عکس 2 تا مرواریدهای پائینی رو می شه دید   تازگیا تا می بینی می خوام ازت عکس بگیرم قیافه ات و این مدلی می کنی. توی همه عکسا همین شکلی هستی ...آخه مامانی اینم شد ژست؟!  ...
19 مرداد 1391

بازم قرار دسته جمعی

دیروز جمعه 6/5/91 دوباره من و بردیا با دوستان خوب و نی نی های خوردنیشون قرار داشتیم. قرار ساعت 5 عصر بود که تقریبا تا ساعت 8 با هم بودیم ... خیلی خیلی خوش گذشت و طبق معمول جای یه عده از دوستان خالی بود که انشاء اله دفعه بعدی همه باشند....   عکسا زیاده و توی ادامه مطلب می زارم بردیا توی مسیر به سمت قرار  بردیا و بابایی توی پارک قبل از رسیدن دوستان  ایلیا خوش اخلاق و اجتماعی با اون بوسه های خوشمزه که دل آدم و می بره حدیث خوشگلم که دقیقا همسن بردیاس . هر دو متولد یه روز و یه ماه و یه سال هستند  کلوچه ای به نام طاها معروف به مهند کوچولو ـ مثل برف سفید و نرم  ...
7 مرداد 1391

بردیا دو دندونه می شود

دندون اولی دیگه کاملا نمایان شده و وقتی میخندی یه مروارید سفید کوچولو تو اون دهن خوشگلت به مامی چشمک می زنه. دیشب بابایی از تیزی دومی خبر داد و وقتی دست کشیدم روش دیدم بلههههههه مروارید دومی هم داره خودشو نشون می ده... قربونت برم که 15 ماه و 5 روز داری و تازه 2 دندونه شدی.   ...
5 مرداد 1391

اولین روز مهد کودک

بعد از یه هفته دنبال پرستار خوب و مطمئن گشتن و نیافتن، بالاخره چهارشنبه گذشته از سر اجبار اسمت و مهد کودک نوشتم. روبه روی شرکت مامانی هست. پنجشنبه هم 2 ساعت آزمایشی با هم رفتیم اونجا که شما محیط رو ببینی و یه کم با اونجا و بچه ها و مربیت آشنا بشی. اون روز که اصلا استقبال نکردی. تا می شوندمت زمین گریه می کردی و همش می خواستی بغلم باشی. تا بلند می شدم می اومدی و سریع می چسبیدی به پاهام که بغلت کنم. توی بغلم هم همش غر می زدی که از اینجا بریم. خلاصه 2 ساعتی که اونجا بودیم به همین صورت گذشت. ولی امروز دیگه باید رسما از صبح ساعت 8 تا ساعت 2.30 اونجا می موندی. از دیروز خیلی دلواپس بودم و همش استرس داشتم. دور از چشم بابایی هم یه عالمه گریه کردم. ش...
24 تير 1391

بازگشت مامانی به سر کار

کوچولوی من ،  مامانی دیروز بعد از 6 ماه مرخصی زایمان و نزدیک به 9 ماه مرخصی بدون حقوق  وقتی شما 1 سال و 2 ماه و 17 روز داشتی بالاخره برگشت سرکار... هر چند خیلی تصمیم گیری سختی بود. اما باز خدا رو شکر بزرگ تر شدی و حداقل تونستم زمان بیشتری رو باهات باشم و برات وقت بیشتری رو بزارم. اما دیگه کم کم داری بزرگ می شی و یه جورایی خیالم الان راحت تره تا زمانی که 6 ماهه بودی. البته هنوز پرستار پیدا نکردم. مهد هم چند جا رو دیدم اما راستش ته ته دلم یه جورایی به مهد راضی نیستم...فکر می کنم برات زوده. دلم نمیاد صبح ها از خواب ناز بیدارت کنم و توی این ترافیک و شلوغی ببرمت بیرون. نمی خوام خسته شی.این یکی دو روز هم پیش بابا جمشید و م...
18 تير 1391

تولد کیمیا جون

پنجشنبه 15 تیر 91 تولد یک سالگی کیمیا جونم بود. من و مامانی و بابایی با همدیگه رفته بودیم جشن. خیلی خوش گذشت. یه عالمه شيطونی کردم. یه عالمه خیار و پفک خوردم    ( عکساشم برید توی ادامه مطلب ببینید )       قبل از رفتن به جشن تولد کیمیا جون عکسای دو نفره امون  داریم خیار می خوریم و همش سر خیار با هم دعوامون می شد. این کیمیا شکمو خودش خیار داشت و هی خیارهای منو می گرفت دارم پفک می خورم داریم با همدیگه بازی می کنیم آخر شب با لباس راحتی ( البته بادی که تن منه مال کیمیا بوده ها  )  کیمیا تا پستونک من و می دی...
18 تير 1391

بالاخره منم دندون دار شدم

    امرو ز یک سال و 2 ماه و 10 روز دارم و اولین دندون من توسط مامی دیده شد.      هوراااااااااااااااااااااا. بالاخره دندون منم در اومد... امروز وقتی داشتم می خندیدم. مامانی یه چیزی روی لثه ام دید. بعدش که انگشتش و کشید روی لثه ام یهو یه تیزی حس کرد... اولش فکر کرد باز توهم زده و همش سرابه... ولی بعد از چندین بار امتحان کردن دیگه مطمئن شد که خود خودشه....     ...
10 تير 1391