سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

بردیا 5 دندونه می شود...

 لثه های بالایی چند وقتی بود که متورم شده بود و امروز وقتی داشتی می خندیدی دیدم یه مروارید کوچولوی دیگه به قبلیا اضافه شده.  پسملی مامان توی 1 سال و 5 ماه و 21 روزگی 5 دندونه شدی. عاشقتم با اون دندونای کوتاه و بلندت   ...
20 مهر 1391

الو ...

معلوم نیست این کیمیا با کی داره این همه حرف می زنه انقدر این تلفنش مشغوله  ای بابا هنوز مشغوله که !!!! دیگه دارم عصبانی می شما!!!!  ...
16 مهر 1391

پارک

دیروز بابایی کارش سبک تر بود و یه کم زودتر اومد خونه تا با هم بریم پارک. از اونجایی که پارک لاله بهمون نزدیک تر از پارکای دیگه بود در نتیجه همون پارک لاله انتخاب شد. طبق معمول همیشه اولش اصلا راه نمی اومدی و فقط بغل. اونم فقط بغل مامانی   بعد کم کم کار به جایی می رسه که دیگه اصلا می گی منو بغل نکنید که هیچ، دنبال منم نیاید و بزارید هر جا می خوام برم. اگه ببینی داریم میایم سمتت که بغلت کنیم بدو بدو فرار می کنی و بلند بلند هم میخندی. طوری قهقه می زدی و فرار می کردی که هر کس اون دور و اطراف بود از صدای خنده هات می خندید... در آخر هم با گریه و زاری از تاب و سرسره جدا شدی. اما چون هوا خنک بود و شما هم لباست آستین کوتاه بود زو...
7 مهر 1391

17 ماهگی

پسرکم امروز 17 ماه شدی. به قول بابایی حسابی قیافه ات عوض شده و روز به روز داره مردونه تر می شه  17 ماهه شدنت  مبارک مرد کوچولوی من البته بگذریم که شیطونی هاتم هر روز داره بیشتر و متفاوت تر می شه و بعضی وقتا حسابی با همدیگه دعوامون می شه. اما با همه اینا دیوونتم  زندگیمی   نفسم به نفست بسته اس  توی این ماه دو تا کلمه جدید یاد گرفتی که به زبون خودت تلفظشون می کنی. اول این که می گی به به ... کافیه در یخچال باز بشه یا خوردنی دست کسی ببینی تا سریع خودت و برسونی و بگی به به ... دوم این که گوشی موبایل یا تلفن خونه رو می گیری سمت گوشت ، البته نه چندان سمت گوشت بیشتر می بری پشت گردنت و می گی ا...
31 شهريور 1391

شیطونی های گل پسرم

از آخرین مطلبی که نوشتم 15 روز می گذره. توی همین 15 روز با همه گرفتاری هام یه لحظه دوربین ازم جدا نبوده و کلی ازت عکس گرفتم. اما انقدر مشغول بودم که نشد بیام وبلاگ و به روز کنم. توی چند روز گذشته که حسابی مشغول جابه جایی و  اسباب کشی بودیم از طرف دیگه هم سر کار رفتن و شیطنت های گل پسر کمتر اجازه نت اومدن و به مامانی می ده. کافبه ببینی پشت سیستم نشستم اون موقع اس که سریع میای و موس و بر می داری و فرار می کنی. یا موس و از دست من می کشی و می کوبونی روی زمین تا درش باز شه. بعدشم باطریش و بر می داری و می زاری توی دهنت. یا میای با دستای کوچولوت تند تند می کوبی روی کیبورد یا یهویی سیستم و از برق می کشی... بعضی وقتا هم که دیگه خیلی بهم لط...
15 شهريور 1391

16 ماهگی

این روزا هم تو عوض شدی و هم من ... هر دو یه مدل دیگه شدیم. تو شیرین تر از قبل و من عاشق تر از قبل   نمی دونم چرا انقدر به نظرم تغییر کردی. توی این یه ماه اخیر کارات ، رفتارت، حتی مدل حرف زدنت خیلی عوض شده. انگار جدی جدی داری بزرگ می شی. انقدر شیرین شدی که دلم می خواد درسته قورتت بدم      وقتی بابایی شب از سر کار میاد و باهات حال و احوال می کنه. خوب به حرفاش گوش می دی و بعدش با زبون خودت جوابش و می دی. تو هفته پیش یه شب که بابایی از سر کار برگشت مثل همیشه اول از همه اومد سراغ تو و شروع کرد باهات حرف زدن. خوبی بابایی؟ چه خبرا؟ تو مهد کودک خوش گذشت؟ اول حسابی به جمله هاش دقت کردی و بعد شروع کردی به ز...
31 مرداد 1391

آب بازی

عاشق آب بازی هستی. مخصوصا موقعی که می بینی کسی کنار ظرفشویی ایستاده زود خودتو می رسونی و گریه و زاری که بلندت کنیم تا آب بازی کنی... دوست داری توی ظرفشویی بشینی و همه جونت و خیس کنی که البته این کار و دایی علی یادت داده   البته اگه خونه خودمون باشیم مامانی حواست و پرت می کنه با چیزای دیگه... اما خونه مامان محبوبه دیگه حسابی خودتو لوس می کنی و اونا هم دلشون طاقت نمیاره و در نهایت به خواسته ات می رسی   ...
30 مرداد 1391