سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

چهارمین مسافرت (کردستان و کرمانشاه)

امسال عید چهارمین مسافرتی بود که بردیا با من و باباش همراه بود. البته مثل مسافرت های پیش نبود. چون خیلی خیلی شیطون شده بود. یه لحظه آروم و قرار نداشت. تا می تونست شیطونی کرد و مامانی و خل کرد توی ماشین که تا وقتی خواب بود آرامش هم برقرار بود اما وقتایی که بیدار می شد حسابی جبران ساعت  های خوابش هم می کرد.اولش یه کم با عروسکاش سرگرم می شد ناگهان از روی راکر خودش و پرت می کرد پائین. می رفت زیر صندلی، از زیر صندلی دوباره می اومد بالا، می رفت روی صندلی می ایستاد، موهای بابایی رو می کند، شال مامانی رو می کشید، از عقب خسته می شد خودش و پرت می کرد جلو، توی بغل من می ایستاد، همش می خواست توی آینه خودش و ببینه، یا می خواست دستاش و بکنه از شی...
11 فروردين 1391
10204 0 21 ادامه مطلب

11 ماهگی و آغاز سال نو

پسرکم امروز هم 11 ماهه شد و هم اولین عید نوروزش و جشن گرفت. اولین عید ما همراه با یه نی نی کوچولو. البته پارسالم همراهمون بود. اما یه مدل دیگه. باورم نمی شه چقدر زود گذشت... پارسال این موقع دلم گرفته بود. خسته از روزای پایانی دوره بارداری و دلگیر از این که مسافرت برام ممنوع بود و باید توی خونه می موندم . اما امسال بی نهایت خوشحال از این که یه فرشته آسمونی توی خونه مون داریم که ارزشش برام از همه دنیا بیشتره. فقط یه ماه تا پایان اولین سال زندگی بردیای من مونده و من دلشاد از لحظه های شکوفایی غنچه بهاریم و البته دلتنگ روزای گذشته این 11 ماه... که می دونم دیگه برام تکرار شدنی نیست... واسه همه لحظه هاش دلم تنگ می شه. &n...
1 فروردين 1391

اولین چهارشنبه سوری

دیشب خاله عاطفه و عمو حسین اومدن دنبالمون که آقا بردیا توی اولین چهارشنبه سوریش بره بیرون ترقه بازی  اما بردیا زیاد خوشش نیومد. یعنی انقدر صداهای بیرون وحشتناک و ترسناک بود که ما خودمون هم ترسیده بودیم به قول عمو حسین انگار رفته بودیم میدون جنگ. توی میدون های نارمک ( مخصوصا میدون 44) واقعا انگار جنگ بود. همه جا پر بود از دود و صداهایی مثل بمب و ... این بود که رفتیم یه جای خلوت و یه بچه آتیش پیدا کردیم و از روش پریدیم و عمو حسین یه کم ترقه زد   بعدشم رفتیم شام خوردیم و برگشتیم. اینم آقا بردیا که به زور تونستیم کنار بچه آتیش یه عکس مخصوص چهارشنبه سوری ازش بندازیم. توی رستوران ( تازه از خواب بیدار شده بود ) ...
24 اسفند 1390

ماما

الان چند روزیه که پسر کوچولوی من رسماً مادر بودنم و تصویب کرده، وقتی با اون صدای قشنگش بهم می گه : ماما آخ که چقدر لذت داره، چقدر صداش دل نشینه... چقدر زنگ صداش آرامش بخشه... همیشه برام « دوستت دارم » زیباترین جمله عالم بوده و هست اما هیچوقت به زیباترین کلمه فکر نکرده بودم. تازه شناختمش « ماما » چه کلمه دیوونه کننده ای!!! چه کلمه بزرگی !!! پر می شم از لذت وقتی پسرکم از خواب بیدار می شه ، لبه های تختش و می گیره، می ایسته و صدام می کنه: ماما بال در میارم وقتی از بازی کردن خسته می شه، میاد سراغم، جلوی پام می شینه، دستای ظریفش و باز می کنه، سرکوچولوش و تا حد ممکن با عشوه خم می کنه و می گه : ما...
22 اسفند 1390

نی نی کوچولو و دوستای کوچولوش (3)

سری پایانی عکسای این قرار : ایلیا و بردیا در حال بازرسی تخت و اتاق کیمیا در حال بازی و شیطنت وای طاها تپلی چقدر ناز افتادی توی این عکس بردیا داره واسه کیک نقشه می کشه. ایلیا و کیمیا احساس خاصی ندارن و امیرعلی در حال حمله به سوی کیک   بردیا: ولم کنید من کیک می خوام ایلیا و کیمیا همچنان احساسی ندارن    امیرعلی چون سری قبل حمله اش ناکام موند داره یه نقشه اساسی می کشه مهدی جورابات کو ؟!!! بردیا و کیک تنهایی بردیا روی تاب کیمیا که خیلی هم خوشش اومده بود. بابایی برگشت باید یه سر ببرمش بهار و اینم آقای سیندرلا که یه لنگه کفشش و جا گذاشته بو...
17 اسفند 1390

نی نی کوچولو و دوستای کوچولوش (2)

و اینک داستان کیمیا و بردیا : اینجا همه نگاه ها به دوربینه اما نگاه بردیا به کیمیاس که برسش و برداشته و چشمش دنبال اون برسه اینجا هم داره از روی طاها رد می شه بره سراغ برسش بردیا : زود باش برسم و بده کیمیا : نمی دم برو اونور. واسه خودمه بردیا: برسم و بده. الان به مامانم می گم. مامانننننننننننننننننننننننننننننننننننن کیمیا: حالا دیگه مامانت و صدا می کنی ؟ آره؟ الان تک تک موهات و می کنم که دیگه برس به دردت نخوره کیمیا و بردیا به حالت قهر کیمیا: ایلیا جون بیا بغلم اصلا بردیا رو ولش کن بردیا: حالا که اینطوریه منم برس تو رو بر می دارم کیمیا: آخی نازی . هنوز ناراحتی؟ موهات درد می کنه کندم...
16 اسفند 1390

جای خالی بابایی

بالاخره شبی که از اول اسفند ماه دلهره اش و داشتم رسید و بابایی دیشب رفت مکه... راستش توی این مدت خیلی بدجنس شده بودم و همش ته دلم دعا می کرد که یه اتفاقی بی افته و این مکه رفتن بابایی کنسل بشه اما مثل این که واقعا خدا طلبیده بود. دیشب یکی از شبای بد زندگیم بود.خیلی برام سخته این 2 هفته رو تحمل کنم. امیدوارم خیلی خیلی زود بگذره و بابایی زودتر برگرده. توی این 10 سال که از آشنایی من و بابایی می گذره این اولین باره که این همه مدت از هم دوریم دل کندن از تو و رفتن برای بابایی هم خیلی سخت بود.تو رو تو بغلش گرفته بود و گریه می کرد. تو هم از گریه من و بابایی بغض کرده بودی اما نمی دونستی چه خبر شده !!! فقط با تعجب ما رو نگاه می کردی مامانی س...
15 اسفند 1390