سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

كارا و شيطنتاي جديد

خوب می خوام یه کم از کارات و شیطونی هات توی این یکی دو ماه اخیر بگم. کارایی که بعضی وقتا دلم و می بره و بعضی وقتا حسابی عصبانیم می کنه، کارایی که بعضی وقتا خنده به لبم میاره و بعضی وقتا از تعجب چشمام گرد می شه!!!     ـ ـ یه روز صبح ساعت 4.30 ـ 5 بود که از صدای پاهات که داشتی می اومدی توی اتاق خواب ما بیدار شدم. اومدی پیشم و دستم و گرفتی که یعنی بیا ، با هم رفتیم توی آشپزخونه و به لیوان زیر آب ریز یخچال اشاره کردی یعنی آب... توی لیوان یه کم برات آب ریختم و دادم دستت.نگاش کردی و سرت و تکون دادی که یعنی اینطوری نمیخوام ( مثل خودمی و توی سرما و گرما دوست داری توی نوشیدنی هات حتما یخ باشه ) دوباره لیوان و گرفتم و چند تا تکه یخ...
21 فروردين 1392

مسافرت نوروزی ـ رشت و انزلی

بالاخره فرصت شد تا عکسای سفر چند روزه شمال رو از تو دوربین خالی کنم و  بیام سراغ آپ کردن وبلاگ  هفته اول یه چند روزی رو همراه با مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله و دایی رفتیم شمال...  معمولا مسافرت های نوروزی بیشتر شهرهایی رو میریم که تاحالا نرفته باشیم. اما امسال با توجه به بارداری خاله عاطفه و زن دایی و همینطور شیطنت های بردیا تصمیم گرفتیم بریم رشت و انزلی که هم مسافت زیاد طولانی نباشه و هم هواش خوب باشه. این بود که صبح روز سوم فروردین عازم شمال شدیم. توی این مسافرت بردیا بر خلاف مسافرت های قبلی یه کم متفاوت تر بود و بیشتر شیطونی کرد و بیشتر بدقلقی کرد و بیشتر آتیش سوزوند.  توی این مسافرت بابایی خیلی اذیت شد....
15 فروردين 1392

سیزده بدر 92 ـ لواسان

روز سیزده بدر ساعت 9 صبح راهی لواسان شدیم. خدا رو شکر مسیر زیاد شلوغ نبود و هوا هم خیلی عالی و آفتابی بود. بردیا هم تا می تونست شیطونی کرد.فرمون بازی کرد. ماشین بازی کرد.قلیون کشید.شیر کاکائو خورد. پفک خورد. جوجه کباب خورد. آش رشته خورد.کاهو خورد و ... بیشتر دوست داشت توی ماشین بمونه و فرمون بازی کنه. از این ماشین به اون ماشین... هر ماشینی که دلش و می زد پیاده می شد و می رفت سراغ ماشین بعدی... ضبط ماشین ها رو یاد گرفته بود و خودش خاموش روشن کرد و آهنگ ها رو رد می کرد...خلاصه ماجرایی داشتیم باهاش... ساعت حدود 8 شب بود که راهی برگشت به سمت تهران شدیم. انقدر خاک بازی کرده بود که ماشین بوی خاک گرفته بود. توی مسیر خوابید و خوشبختانه نزدیکای س...
15 فروردين 1392

من و موهام...

روز دوم فروردین در یک اقدام ناگهانی موهای من توسط مادر خانمی در حمام منزل مرتب و  کوتاه شد    موقع کوتاه کردن موهام حسابی اقا بودم و هیچ مخالفتی از خودم نشون ندادم و تا لحظه آخر آروم نشستم و مشغول آب بازی بودم   آخه میدونستم قراره خوشجل تر بشم....  ...
8 فروردين 1392

نوروز 1392

لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن پسرک 23 ماهه ی من ،روزهایت رنگارنگ سال نو مبارک   انگار هر چی بزرگ تر می شه عکس انداختن ازش هم سخت تر می شه. اصلا یه جا بند نمی شد  ــ تا قبل از لحظه تحویل سال دو سه بار همینطوری نگام به میز 7 سین افتاد و متوجه غیبت غیر موجه سیب و  آقا بردیا شدم. هر بار هم دیر رسیدم و سیب توسط بردیا خان گاز زده شده بود و دوباره به سیب دیگه ...    ــ وقتی گذاشته بودیمش روی میز برای عکس گرفتن فقط دنبال این بود که شمع ها رو فوت کنه و ول کن هم نبود  ــ بلافاصله بعد از لحظه تحویل سال و گ...
1 فروردين 1392

عکس های مهد کودک (2)

دوباره به مناسبت سال جدید توی مهد عکاس اومده بود. من که اصلا از کارا و سلیقه عکاس راضی نیستم. مخصوصا که خیلی هم خانم بداخلاق و بی حوصله ای هست. هر بار هم می خوام دیگه عکس نگیرم. ما که داریم بردیا رو هر 6 ماه می بریم اتلیه ، اما باز همسری می گه یادگاریه و بد نیست. اینه که این سری هم مثل قبل عکس انداختم و دقیقا هم مثل قبل نپسندیدم  حتی خانم به خودش زحمت نداده که موهاش و لباسش و صاف و مرتب کنه. به  خودم هم گفتند نباشی بهتره ...  البته از حق نگذریم باید اعتراف کنم که عکاسی کردن از بردیا کاری سخت و بسی طاقت فرساست  ...
28 اسفند 1391
10290 0 11 ادامه مطلب

برف در آستانه بهار

دیروز صبح تازه از خواب بیدار شده بودیم که بابایی از بیرون زنگ زد و گفت داره برف میاد  منم متعجب زودی خودم و به پنجره رسوندم که دیدم بلهههههههه  معلوم بود چند ساعتی هم هست که شروع شده چون خیلی روی زمین نشسته بود . تو هم انگار تعجب کرده بودی دائم می اومدی پشت پنجره بالکن آشپزخونه و سرت و می گرفتی بالا و برفا رو نگاه می کردی.  بعد از ظهر که بابایی قرار بود بیاد دنبالمون تا بریم بیرون گفت زودتر میام تا بردیا رو هم ببریم یه کم برف ببینه. ما هم برف بازی کنیم  توی مسیر هم یه جایی توی خیابون یه آدم برفی درست کرده بودند که حیف می شد اگه در کنارش عکسی نمی گرفتیم  عکسا رو توی ادامه مطلب می تونید ببینید  ...
25 اسفند 1391

جشن سال نو در مهد کودک

امسال دومین سالیه که من عید نوروز رو در کنار مامان و بابا هستم و اولین سالیه که مهد کودک می رم و عید نوروز رو توی مهد کودک برامون جشن گرفتند. جشن همین امروز بود و شروع مراسم ساعت 13.45 و من مشغول بازی بودم که یهویی دیدم مامانی اومده. منم سریع اومدم بغلش و وقتی فریبا جون من و از مامان گرفت که لباسامو عوض کنه شروع کردم به گریه و زاری و فقط مامانم و می خواستم. این بود که مامانی خودش اومد و با کمک فریبا جون لباسامو تنم کرد. تا چند دقیقه اول ول کن مامانم نبودم و بدجور چسبیده بودم بهش اما وقتی فهمیدم که دیگه قرار نیست بره آروم شدم و کم کم شروع کردم به شیطنت های همیشگی... عکسا رو توی ادامه مطلب ببینید چون زیاده تزئینات مه...
25 اسفند 1391
13538 0 20 ادامه مطلب