من و کارام (5)
آخ که چقدر دوست دارم وقتی مامان می خواد تخت خوابشون رو مرتب کنه بپرم اون وسط و نزارم. هی مامان بکش ، من بکش... آخرشم که معلومه دیگه پیروزی با منه مامان برام سفارش یه سرهمی برای پائیز و زمستون داده بود. وقتی تحویل گرفت تنم کرده بود تاچک کنه که همه چیش اندازم باشه و من دیگه نمی ذاشتم از تنم دربیاره. از رنگاش خوشم اومده بود و دلم می خواست تنم باشه هیچ خوشم نمیاد توی کوچه و خیابون کسی و دستم و بگیره و مواظبم باشه. آخه خودم بزرگ شدم و دوست دارم کاملا مستقل عمل کنم رفته بودم از توی کمد کلاهم و برداشته بودم و توی خونه سرم کرده بودم خونه رو ترکوندم و خیلی هم خوشحال...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
21:32











