سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

من و کارام (5)

آخ که چقدر دوست دارم وقتی مامان می خواد تخت خوابشون رو مرتب کنه بپرم اون وسط و نزارم. هی مامان بکش ، من بکش... آخرشم که معلومه دیگه پیروزی با منه  مامان برام سفارش یه سرهمی برای پائیز و زمستون داده بود. وقتی تحویل گرفت تنم کرده بود تاچک کنه که همه چیش اندازم باشه و من دیگه نمی ذاشتم از تنم دربیاره. از رنگاش خوشم اومده بود و دلم می خواست تنم باشه  هیچ خوشم نمیاد توی کوچه و خیابون کسی و دستم و بگیره و مواظبم باشه. آخه خودم بزرگ شدم و دوست دارم کاملا مستقل عمل کنم  رفته بودم از توی کمد کلاهم و برداشته بودم و توی خونه سرم کرده بودم  خونه رو ترکوندم و خیلی هم خوشحال...
2 شهريور 1392

پارک پرندگان

جمعه صبح من و مامانی و بابایی راهی پارک پرندگان شدیم. ساعت بازدید از 9 صبح شروع می شد که با پیشنهاد مامان همون اول وقت رفتیم که هم هوا هنوز خیلی گرم نشده بود و هم خلوت بود. منم توی ماشین حسابی آقا بودم  و بر خلاف همیشه که دوست دارم جلو و روی پای مامانی بشینم مثل یه پسر خوب صندلی عقب نشستم تا رسیدیم. توی پارکینگ ماشین رو پارک کردیم و بعدش با ماشین های مخصوص  که از پارکینگ بازدید کننده ها رو به سمت پارک می بردن رفتیم جلوی در ورودی. اونجا هم خیلی آقا کنار مامان ایستادم تا بابایی بلیط بخره. البته چون من هنوز خیلی کوچولو هستم ورود برای من رایگان بود( کوچولو بودن این مزیت ها هم داره دیگه)    از اول تا آخرش هم  اصلا اجازه...
27 مرداد 1392

پسرخاله و دختر داییم

عکسای ماهان جونی و هلیا جونی در ادامه مطلب   پسرخاله ام  این دوتا عکس و خیلی دوست دارم  دختر داییم  اینجا هم دولا شدم ببینم چرا ماهان داره گریه می کنه  به زور خودم و توی راکر ماهان جا دادم و اصرار داشتم همونجا بخوابم  ...
24 مرداد 1392

سه چرخه خودم

چند روز پیش با مامانی و بابایی رفته بودیم بهار و از اونجایی که من خیلی پسر خوبی بودم و هر چی می دیدم گریه نمی کردم و نمیخواستم  مامان و بابا دیدن بهتره از همونجا برام سه چرخه بخرن    البته من اصلا سه چرخه نمی خواستم... فقط گیر داده بودم به اسباب بازی هایی که دقیقاً همونا رو توی خونه داشتم... سوار یه موتور سبز شده بودم که همونو با رنگ نارنجی دارم.پیاده هم نمی شدم اصلا. اقای فروشنده هم که بنده  خدا خیلی آدم مهربونی بود اجازه داد که سوارش بشم و توی پاساژ باهاش دور بزنم. بعدشم گیر دادم به الاکلنگ و تابی که از هر دوتاش خونه دارم.... خلاصه مامان و بابا رو حسابی شاکی کرده بودم. توی مغازه ها و جلوی مردم کلی آبروشون ر...
11 مرداد 1392

سه چرخه دختر همسایه

یکی از همسایه های خونه ی مامان محبوبه و بابا جمشید یه دختر کوچولو دارن که این دختر خانوم یه سه چرخه داره که همیشه توی محوطه و جلوی در پارکه و هر وقت می ریم اونجا تا از ماشین پیاده نشده بردیا حمله به سوی سه چرخه و دیگه هم ازش جدا نمی شه.... خلاصه مکافاتی داریم... من و بابا تصمیم گرفتیم زودتر یه سه چرخه واسش بخریم که شاید دست از سر سه چرخه دختر همسایه برداره!!!!!!!! ...
5 مرداد 1392

نی نی دایی علی

پنجشنبه 20 تیر 92 ساعت حدوداً 9 صبح هلیا  کوچولو ، نی نی دایی علی و زن دایی آنیتا با قد 50 و وزن 3.350 توی بیمارستان کسرا تهران قدم های بهشتیش رو به این دنیا گذاشت... اینجا جلوی در منتظر هستیم تا از راه برسن برای قربونی کردن  ایندفعه هم مثل قربونی کردن واسه ماهان کوچولو ول کن ببعی نبود  کنترل کولر خونه دایی علی هم با خودش آورده بود پایین  و به جای گوشی تلفن ازش استفاده میکرد. بابا جمشید همش کنارش بود و مواظب بردیا بود که این ببعی شیطون بهش لگد نزنه.آخه همش دنبال راه فرار بود جناب ببعی منتظر رسیدن نی نی کوچولو  خوب اومدن...اینم نی نی تازه به دن...
29 تير 1392

من و کارام (4)

یه مدل برای tv  دیدن !!!! خوب چیه مگه؟!!    اگه بلوز شلوار پام باشه شلوارم و درمیارم و زود می رم از توی کشو شورت میارم تا مامانی پام کنه. شورت و بیشتر از شلوار دوست دارم  اون چیزی هم که دستمه تل مامانیه  به یاد گذشته هوس پستونک کردم    همونطور که ملاحظه می کنید توی مهمونی چقدر آقا و متین نشستم  عاشق گوجه فرنگی هستم... خیلی خیلی خیلی می دوستمش  این عکس صبح روز تولد گروهی گرفته شده که اصلا حال نداشتم و از مامان خواستم رختخوابم و بیاره تا دراز بکشم  اینم یه مدل دیگه از tv دیدنم  از اونجای...
20 تير 1392