سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

ماجرای بیرون رفتن با بردیا

آخ جون دارم می رم بیرون.  یکی این در و باز کنه می خوام برم توی آسانسور  به نظرتون کدوم دکمه رو فشار بدم تا حرکت کنه؟!!  حالا باید منتظر باشم تا مادر خانمی و آقای پدر تشریف بیارن   ای بابا...بیاین دیگه... آخه چیکار دارین می کنید پس؟!!!  خوب تا کسی نیست بزار ببینم اینجاها چه خبره؟  اینم کیف بابایی... ببینم توش  چیا داره؟ اوضاع مالی چطوره؟  اوه اوه لیست خرید شهروند... بزار ببینم مگه چی خریده بودن این همه لیست طولانیه؟!!!  چک کنم یه موقع چیزای بی مورد نخریده باشن!!!  اصلا لیست و ولش کن. این دسته دیگه چیه؟ !!  ...
6 خرداد 1392

سرزمین عجایب

چند روز پیش همراه با مامان و بابا راهی سرزمین عجایب شدیم. یه عالمه بازی کردم و آتیش سوزوندم. طوری که توی راه برگشت به زور چشمام و باز نگه داشته بودم و تا رسیدیم خونه باطریم تموم شد... اولش مامانی طبق معمول توی طبقات تیراژه یه دوری زد تا شاید چیزی بپسنده و منم از این فرصت استفاده کردم و ماشین سواری کردم بابایی می شه برام از این ماشینا بخری ؟! وای چه باحاله . خوشم میاد ازش... هر چند مامانی هر دفعه کلی غر می زنه که همه ی خونمون پر شده از این ماشینای من. اما من که خیلی دوست دارم و هر چی ماشین داشته باشم بازم کمه !!!  بعد از گشت زدن توی طبقات تیراژه و خرید این ماشین که همون فرداش یه چرخش توسط من کن...
3 خرداد 1392

من و کارام (3)

خاموش روشن کردن کلید های برق از کارهای مورد علاقه ی منه و هر چی مامان و بابا بهم بگن نباید این کار و بکنم من که اهمیتی نمی دم و باز کار خودم و می کنم  این عکس نشون می ده که عاشق بازی کردن با عطر و ادکلن های مامان و بابا هستم و می تونم ساعت ها باهاشون سرگرم باشم. لازم به ذکر است که بعضی از سری های عطر و ادکلن ها رو گم کردم شدیداً دوست دارم که خودم غذامو و بخورم و خیلی هم خوب و قشنگ بلدم غذا بخورم ولی بعد از این که غذام تموم شد اصلا دوست ندارم از روی صندلیم بلند شم و دلم می خواد همونجا بشینم و ته مونده غذام و بریزم توی لیوان آب و بعدش آب و بریزم توی ماست و ماست و بریزم روی میز و خلاصه همه ...
27 ارديبهشت 1392

من و کارام (2)

لحاف تشک قدیمیم دیگه برام کوچیک شده بود. مامانی جمعش کرد و این ست جدید رو برام آورد دم دست. اما اولش اصلا باهاش ارتباط برقرار نمی کردم. همش می رفتم سر کمد و دنبال اون یکی بودم. آخه رنگ آمیزی اون و خیلی دوست داشتم. یه چند روزی طول کشید تا قبول کردم روی این بخوابم  موتورم و خیلی دوست دارم و توی خونه دائم سوارش می شم. اگر هم نخوام سوارش شم باز باید وسط خونه باشه و مامان اجازه نداره ببرتش  این عکس هم که دیگه فکر کنم احتیاجی به شرح نداره  خونه دایی علی بودیم و من انقدر با این بارفیکس همه رو بیچاره کردم که دایی مجبور شد بازش کنه تا من بی خیال شم  اینجا داشتم tv می دیدم...
20 ارديبهشت 1392

من و کارام (1)

توی خونه دائم شال ها و روسری های مامان و بر می دارم و می ندازم سرم . خیلی از این کار خوشم میاد. اصلا با جوراب میونه خوبی ندارم و تا چشم مامانی رو دور ببینم زودی درشون میارم و یه جایی سر به نیستشون می کنم. البته اینجا توسط مامان دستگیر شدم  می رم روی صندلیم و از اونجا به اوپن آشپزخونه و البته هر چی روشه دسترسی پیدا می کنم. اینجا هم در ظرف و برداشتم و دارم با مغز تخمه از خودم پذیرایی می کنم صبح های 5 شنبه و جمعه حتما واسه خرید نان با بابایی همراه می شم و بعدشم دیگه نان و به کسی نمی دم و دلم میخواد همش و خودم بخورم چند روز بعد از تولد من ،تولد زن دایی بود و چون من تولدم مریض بودم دوباره...
13 ارديبهشت 1392

barney

یه شب که بابایی اومد خونه این عروسک خوشگل و برام خریده بود. اسمشم بارنی هست که دیگه از اون روز یه جورایی بی خیال بقیه عروسک هام شدم. خیلی دوسش دارم. بیشتر جاها همراهمه. بهش غذا می دم. میوه می دم.بغش می کنم پیشش می خوابم. گاهی هم برام مثل بالشت می مونه و سرم و می زارم روش. می شونمش روی تابم و هولش می دم. باهاش ماشین سواری و موتور بازی می کنم. خلاصه که شده همه چیم...مرسی بابایی  ...
6 ارديبهشت 1392

بردیا 2 ساله شد

امروز روز توست، امروز بی شک رنگ آسمون آبی تر از همیشه اس... تولد تو شیرین ترین بهونه اس برای این که تو این روزای شتابزده عاشقونه تر زندگی کنم. تولد تو معراج دستای منه وقتی که با همه وجودم به خاطر داشتنت شکرگزارم... پسرم روز تولد تو ، تولد من هم هست... دومین سالروز زمینی شدنت مبارک      ...
31 فروردين 1392

آنچه گذشت ...

فقط چند روز به تولد 2 سالگیت مونده عزیز دلم... 2 سال گذشته انقدر زود گذشت که  باورش برام سخته. انگار همین دیروز بود که قدم های کوچولوت رو به این زمین خاکی گذاشتی. چقدر تمام روزای این 2 سال گذشته برامون شیرین و لذت بخش بود. الان که به گذشته نگاه می کنم حتی بعضی از این روزا مثل خ.ت.ن.ه و واکسن هم با همه استرسش یه جورایی شیرین بود.  چون نشون می داد که داری بزرگتر می شی و تمام این مراحل و باید طی کنی. روزایی که الان ازشون فقط یه خاطره مونده ، روزایی که می دونم دیگه هیچوقت برنمی گرده و تکرار نمی شه.  از اولین روز ورودت تا همین امروز تمام لحظه ها رو ثبت کردم . تمام مهم ترین ها ... شاید در آینده که اینا رو بخونی برات چیزای...
26 فروردين 1392