کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی
میگویند آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است. اما برای ما روز میلاد تو سر آغاز فصلی دگر از زندگیست
تاريخ : پنجشنبه 13 شهريور 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 114 مرتبه

من و بابایی تا قبل از به دنیا اومدن شما دائم سینما بودیم و امکان نداشت که فیلمی رو از دست بدیم. بعد از به دنیا اومدن شما هم فقط چند باری شد بریم سینما اونم مجبور بودیم چون کوچولو بودی بزاریمت پیش مامان محبوبه.

توی این 3 سال گذشته هم با این که تجربه خیلی جاها رو داشتیم و کلی تئاتر و سیرک و ... با هم دیگه رفته بودیم. اما فکر می کردیم هنوز آمادگی سینما رفتن نداشته باشی تا این که از چند هفته قبل من و بابایی تصمیم گرفتیم واسه اولین بار ببریمت سینما و شانس خوب ما فیلم شهر موشها (2) اکران شد.

پس گفتیم چه بهتر فیلمی بریم که مناسب بچه ها باشه. خلاصه این که جمعه هفته پیش در حالی که 3 سال و 4 ماه و 7 روز داشتی اولین بار به سینما رفتی. فیلم شهرش موشها (2)

از 2.3 روز قبلش حسابی آماده ات کرده بودم...صبح روز جمعه همش میگفتی بریم سینما . بریم شهر موشها. بریم موش ببینیم... اما باز با این حال یه کم نگرانی داشتم که بترسی از صفحه بزرگ سینما یا وسطاش خسته شی. ولی خدا رو شکر خوب همکاری کردی. البته با کلی خوراکی سرگرم بودی. اصلا نمی گفتی بریم. سرگرم بودی و اذیت نکردی. در حالی که صدای گریه بعضی از بچه های همسن و سالت می اومد چشمک

فقط این که تقریبا از وسطای فیلم که اسمشو نبر ( گربه ) وارد فیلم شد پشتت و به صفحه سینما کرده بودی ومی گفتی بغل خاطره جون بخوابم. حتی بغل بابایی هم نمی رفتی . سرت و گذاشته بودی روی سینه من و با شالم بازی می کردی که بعدا با توجه به تجربه بقیه دوستان و مامانا فهمیدم که از اسمشو نبر ( گربه )  یه کم ترسیده بودی ولی به روت نیاوردی بغل

خوب این از اولین تجربه سینما رفتنت زیبا

ولی متاسفانه برای کنسرت رفتن تقریبا یک و سال و نیم دیگه باید صبر کنیم چون کوچولوهای زیر 5 سال اجازه ورود به کنسرت ندارن غمگین

 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 7 شهريور 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 67 مرتبه

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 24 مرداد 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 403 مرتبه

تقریبا به فاصله یک ماه تولد یکسالگی پسر خاله ام و دختر داییم بود.مامان فرصت نشده بود عکسا رو بزاره. البته عکسا هم زیاد نیست. یعنی مامانی مجبور شده عکسایی بزاره که مناسب وبلاگ باشه. واسه همین محدوده... بریم ادامه مطلب چشمک



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 24 مرداد 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 75 مرتبه

ــ وقتایی که جایی می ریم یا میایم: سریع سوئیچ ماشین و ریموت پارکینگ و می گیری و حتما خودت باید درا رو باز و بسته کنی

ــ وقتایی که از مهد میایم اول از همه می ری سراغ tv  و بسته به میلیت یا می گی : کارتن یا می گی : آهنگ

ــ توی بازی های جام حهانی کلی با بابایی دعواتون شد اون میخواست فوتبال ببینه و تو همش می گفتی : نه آهنگ و از اونجا که ما دو نفر بودیم بابایی بنده خدا مجبور می شد با گوشی موبایلش فوتبال ببینه راضی

 ــ مثل مامان عاشق موزیکی و وقتایی که داریم غذا می خوریم و سر میز نشستیم . یهو با صدای یه آهنگ بلند می شی و می گی : برم ببینم. بعد دوباره میای!!!

ــ امیر تتلو یه شعر خونده که می گه : بزار تو حال خودم باشم. تو هم همیشه می گی : باشه خنده

ــ وقتایی که می خوای کاری بکنی و می دونی مخالفم انقدر می گی :خاطره جون بگو باشه . بگو باشه ...که دیگه مجبورم بگم باشه. بعدش می گی : آفرین 

ــ روی تخت در حال بپر بپر بودی منم واسه این که ادامه ندی دستت و محکم گرفتم و ول نمیکردم. گفتی : خاطره جون نکن. دست بردیا خراب می شه !!!! قه قههقه قههقه قهه

ــ امروز صبح کله سحر من و بابایی خواب بودیم که ناگهان بالای سرم ظاهر شدی و گفتی : خاطره جون پلو می خوام سوال

ــ چند روز پیش ساعت 6 و 7 عصر بود که گفتی چایی بده با نون و پنیر سوال هر چی گفتم بزار برات پلو گرم کنم گفتی : نه نون و پنیر... سوال

ــ بعضی وقتا کارایی می کنی که واقعا اشکم و در میاری. مثل وقتایی که اسباب بازی هات و جمع کردم و میام می بینم انگار نه انگار.... اون موقع اس که می زنم زیر گریه و جالبه که می ری برام دستمال میاری و می گی : بیا دستمال عصبانیبعداً که آروم می شم و با هم رفیق می شیم می گی : خاطره جون چی شد گریه کردی ؟!!! شاکی

ــ وقتایی که می بینی رو فرم نیستم یا خسته ام. میای می گی : خاطره جون سرت درد می کنه؟!!! حوصله نداری ؟!!! 

ــ بعضی وقتا هم خودت می گی : خاطره جون بیا بیل کنم ( بغلم کن ) حوصله ندارمبغل

ــ وقتایی که کار اشتباه کرده باشی و برات توی قیافه باشم میای بغلم میکنی و با خنده می گی : منم دوستت دارم !!!! خندونک

 

عاشق این کلیپ و این آهنگی و تا شروع می شه مشغول هر کاری باشی میای می شینی جلوش 

 

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 9 مرداد 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 188 مرتبه

من همیشه طرفدار پسر بودم. یادمه وقتی باردار شدم یه جورایی میدونستم نی نی که تو راه دارم پسره. وقتی هم که برای اولین بار توی سونوگرافی جنسیت معلوم شد و دکتر گفت 90% پسره قند توی دلم آب شد. یادمه که از خوشحالی گریه کردم.

یکی از دلایلم هم که همیشه عاشق پسر بودم این بود که پسرا خیلی مامانی هستند و حسابی هوای مامانشونو دارن. اما عزیزم نمی دونم چرا در مورد من و تو قضیه برعکس شده . خیلی خیلی بابایی هستی . وقتایی که بابایی باشه. اصلا انگار نه انگار که منم هستم.  بعضی وقتا خوشحالم و بعضی وقتا حسودیم می شه و گاهی وقتا هم عصبانی می شم و با تو و بابایی قهر میکنم.

ــ معمولا صبح ها بابایی ما رو تا سر کار و مهد کودک می رسونه. یه روز صبح گیر دادی که خاطره بره. همش می گفتی خاطره خودش بره سر کار . خاطره با ماشین نیاد. انقدر گفتی و گفتی تا منم قهر کردم و با گریه کیفم و برداشتم و خودم از خونه اومدم بیرون. هر چی هم بابایی صدام کرد فایده نداشت. تا شرکت همش گریه کردم. تا وقتی که بابایی زنگ زد و کلی باهام حرف زد تا آروم شدم. گریهخطا

ــ چند روز پیش وقت دکتر داشتم و از اونجایی که مطب خیلی شلوغ بود و فقط دو تا صندلی خالی بود. من و تو نشستیم و بابایی کنار ما ایستاده بود. یهو بعد از چند دقیقه بلند گفتی :  خاطره بلند شو بابایی بشینه !!!!! گریه

ــ صبح که چشمات و باز می کنی اولین سوالت اینه : بابایی کو ؟تعجب

ــ تا شب 150 بار سوال می کنی : بابایی شب میاد ؟!!! سوال

ــ بعد از ظهر ها که میام مهد کودک دنبالت تا من و می بینی می زنی زیر گریه و فقط می گی : بابا بیاد. خاطره برو سرکارغمگین

ــ وقتی هم که بابا خونه باشه همه کاراتو به بابایی می گی.

ــ وقتی با بابایی صحبت میکنم میای می گی منم صحبت کنم و هر دفعه هم یه دستور صادر می کنی. بابا عروسک باب اسفنجی بخر. بابا تفنگ بخر. بابا آب هلو بخر ـ بابا آدامس قرمز بخر و ....

ــ وقتی بابا می رسه خونه انقدر گیر می دی: بریم دور بزنیم. بریم ماشین سواری . انقدر می گی و می گی که بابایی با همه خستگیش مجبور می شه ببرتت بیرون یه سر

 ــ داشتی شعر می خوندی: تاب تاب عباسی خدا من و نندازی اگه منو بندازی بغل بابا بندازی !!! وقتی دیدی من دارم نگات می کنم با تعجب !!! باحرص و بد اخلاقی گفتی : خوب بغل مامان بندازی .خوبه ؟!!!! تعجب

 

و نمی دونم تا کی می خوای این مدلی باشی... هر چی فکر می کنم به نتیجه ای نمی رسم.

نمی دونم من و تو استثناء هستیم یا همه مامانای پسردار این چیزا رو تجربه کردن؟!!

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 28 تير 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 534 مرتبه

از بس من دریا دریا کردم باز مامان و بابا تصمیم گرفتند چند روزی بریم شمال... پس با خاله و دایی راهی رامسر شدیم.

دوشنبه ساعت 3 بعد از ظهر راه افتادیم و پنجشنبه ساعت 5 بعداز ظهر خونه بودیم چشمک

 

 

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 12 تير 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 139 مرتبه

ــ با این که هوا حسابی گرم شده اما ول کن بلوز آستین بلند و شلوار نیستی. امان از وقتی که بخوام آستین کوتاه تنت کنم. همش میگی آستین بده. یا وقتایی که شلوارک پات می کنم انقدر پاچه هاشو می کشی پایین که مجبور می شم شلوار پات کنم. جوراب هم که نگو خودش مکافاتی جداس گریه

ــ داشتیم از مهد کودک بر می گشتیم که یه ماشین با سرعت از جلومون رد شد. داد زدی : ماشین سیاه نیوفتی قه قهه ( یعنی داری تند می ری ) قه قهه

ــ کافیه توی tv  آب و دریا نشون بده .  انقدر  می گی بریم دریا که خسته می کنی ما رو 

ــ یه روز صبح که بابایی برده بودتت مهد کودک از ماشین پیاده نمی شدی و میگفتی : نه بریم دریا خندونک

ــ شبا که بابایی میاد ول کنش نیستی. دائم می گی : بریم ماشین سواری 

ــ وقتایی که کاری می کنی و با حدیت نگاهت می کنم. کلی ادا و اصول در میاری و می گی : خاطره بخند چشمک منم که آخر جذبه هنوز حرفت تموم نشده این شکلی می شم خندونک

ــ تا می بینی دارم اسباب بازیهات و جمع می کنم سری میای و می گی : بردیا کمک کنه 

ــ وقتایی که می خوام شیشه میز و تمیز کنم سریع خودتو می رسونی و می گی : بردیا تمیز کنه و هر دفعه نصف شیشه پاک کن خالی می شه روی میز. آخرشم دعوامون می شه و اگه بابایی خونه باشه مجبوره پادرمیونی کنه شاکی

ــ تا می بینی گوشی دستمه و دارم با کسی حرف می زنم میای و میگی : صحبت کنم یا می گی : بردیا صحبت کنه 

ــ اگه کاری بکنی که شاکی شم وقتایی که بابایی نیست می گی : بابا کرده 

ــ یه روزصبح که داشتیم آماده می شدیم برای سر کار رفتن لباس من و از روی تخت برداشتی و نمی دونم کجا سر به نیستش کردی. بعد از ظهر ازت پرسیدم :بردیا لباس مامان و که صبح برداشتی کجا گذاشتی؟ بیا بده... اومدی از توی سبد لباس ها ( لباس های شستنی ) یه تاپ درآوردی و گفتی : بیا این خوشگله سبز

ــ وقتایی که بخوام لباست و عوض کنم و راضی نباشی همش می گی : نه ببین این خوشگله تعجب

ــ یه روز صبح ساعت 5.6 اومدی توی گوشم یواش گفتی : خاطره بیدار شو!!!! گفتم چی میخوای مامان؟ گفتی : نوشابه سوال

ــ تازگیا همش خودتو پخش زمین می کنی و می گی : خاطره بیا. بردیا خسته اس. بغل بکنم بغل

ــ عاشق حمام رفتنی و همش می گی : بریم حمام... توی حمام هم دوست داری دوش آب کامل در اختیارت باشه. بعدشم می گی: خاطره برو کنار کفی نشی خنده

ــ وقتایی که خونه هستیم توی بازی های خیالیت دائم اسم دوستای مهد کودکت و میاری. امیر صدرا بشین. حنانه بخور و ...

ــ روی مبل با خودکار نقاشی کرده بودی. اومدی با ذوق صدام کردی و گفتی : خاطره بیا.. چشم چشم دو ابرو تعجب

ــ داشتم با ابر و کف مبل و پاک می کردم که دائم دستور می دادی:  اینجا تمیز کن. یا جاهای دیگه هم نشون می دادی می گفتی : تمیز تمیزعصبانی

 

اینم عکس چشم چشم دو ابرویی که روی مبل کشیدی راضی

دوسش دارم این آثار هنری که دستای کوچولوت خلق کردهمحبت کاشکی می شد نگهش دارم محبت

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 4 تير 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 158 مرتبه

تقریبا 2 هفته پیش یه شب من و تو و بابایی رفتیم سرزمین عجایب... حسابی بازی کردی و خوش گذروندی.

بعدشم انقدر خسته شدی که توی ماشین از حال رفتی. من و بابا فکر می کردیم تا صبح بیدار نشی. اما وقتی رسیدیم خونه در نهایت تعجب بیدار و سرحال شده بودی ... ادامه شیطنت هاتو گذاشته بودی واسه خونه خندونک



موضوع :
تاريخ : شنبه 24 خرداد 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 146 مرتبه

ــ همچنان عاشق جورابی . تا می خوام لباست و عوض کنم یا از حمام میای اول می گی : جوراب بده... 

ــ دوست داری لباسات آستین بلند و شلوار باشه . یه روز که لباست و عوض کردم  وقتی دیدی آستیناش کوتاهه  گفتی : خاطره دو تا آستین بده . اون موقع بود که من و بابایی دو تامون غش غش زدیم زیر خنده . از دست این مدل حرف زدنت قه قهه

ــ وقتی آستین بلند تنت می کنم با خوشحالی می گی : آخی آستین داره و هی هم تاکید می کنی که : دیدی آستین داره؟

ــ می ری از سر یخچال توت فرنگی میاری و می گی :برگاش و بکن

ــ عاشق گوجه سبزی . وقتی می خوای بخوری می گی : خاطره هسته اشو درآر

ــ عاشق آب بازی هستی و به هر بهونه ای دوست داری بری دستشویی یا حمام و می گی بوشورم ( بشورم ) خندونک

ــ بهت بستنی لیوانی دادم که روش خلال های پسته بود. اومدی گفتی : هسته هاشو درآر

ــ وقتی که از دست من یا بابایی عصبانی می شی می گی : از دست مامانی . از دست بابایی

ــ وقتی خودت کاری می کنی که نباید می کردی می گی : از دست بردیا 

ــ خودت رو بردیا خطاب می کنی. مثلا می گی : بردیا جیش داره. بردیا بخوابه. بردیا بره ....

ــ وقتی می خوای بغلت کنیم میای می گی : بغل کنم ( یعنی بغلم کن) زیبا

ــ تازگیا بهم می گی : دوستت دارم...بغل

ــ هر کس و ببینی بهش می گی : سلام . تو خوبی ؟ گاهی هم می گی : چطوری ؟ بوس

 

ادامه دارد ... 

 

اینم یه عکس با عمو حسین که عاشقشی 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 2 خرداد 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 261 مرتبه

 تلفیق من با عشق تو، یعنی جهان اندازمه ...

 

درست 36 ماه پیش توی یه صبح بهاری به دنیا اومدی و همه دنیای من و بهاری کردی

« پسرم 3 سالگیت مبارک »



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 32 صفحه بعد