کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی
میگویند آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است. اما برای ما روز میلاد تو سر آغاز فصلی دگر از زندگیست
تاريخ : شنبه 28 تير 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 253 مرتبه

از بس من دریا دریا کردم باز مامان و بابا تصمیم گرفتند چند روزی بریم شمال... پس با خاله و دایی راهی رامسر شدیم.  

دوشنبه ساعت 3 بعد از ظهر راه افتادیم و پنجشنبه ساعت 5 بعداز ظهر خونه بودیم چشمک

 

 

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 12 تير 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 56 مرتبه

ــ با این که هوا حسابی گرم شده اما ول کن بلوز آستین بلند و شلوار نیستی. امان از وقتی که بخوام آستین کوتاه تنت کنم. همش میگی آستین بده. یا وقتایی که شلوارک پات می کنم انقدر پاچه هاشو می کشی پایین که مجبور می شم شلوار پات کنم. جوراب هم که نگو خودش مکافاتی جداس گریه

ــ داشتیم از مهد کودک بر می گشتیم که یه ماشین با سرعت از جلومون رد شد. داد زدی : ماشین سیاه نیوفتی قه قهه ( یعنی داری تند می ری ) قه قهه

ــ کافیه توی tv  آب و دریا نشون بده .  انقدر  می گی بریم دریا که خسته می کنی ما رو 

ــ یه روز صبح که بابایی برده بودتت مهد کودک از ماشین پیاده نمی شدی و میگفتی : نه بریم دریا خندونک

ــ شبا که بابایی میاد ول کنش نیستی. دائم می گی : بریم ماشین سواری 

ــ وقتایی که کاری می کنی و با حدیت نگاهت می کنم. کلی ادا و اصول در میاری و می گی : خاطره بخند چشمک منم که آخر جذبه هنوز حرفت تموم نشده این شکلی می شم خندونک

ــ تا می بینی دارم اسباب بازیهات و جمع می کنم سری میای و می گی : بردیا کمک کنه 

ــ وقتایی که می خوام شیشه میز و تمیز کنم سریع خودتو می رسونی و می گی : بردیا تمیز کنه و هر دفعه نصف شیشه پاک کن خالی می شه روی میز. آخرشم دعوامون می شه و اگه بابایی خونه باشه مجبوره پادرمیونی کنه شاکی

ــ تا می بینی گوشی دستمه و دارم با کسی حرف می زنم میای و میگی : صحبت کنم یا می گی : بردیا صحبت کنه 

ــ اگه کاری بکنی که شاکی شم وقتایی که بابایی نیست می گی : بابا کرده 

ــ یه روزصبح که داشتیم آماده می شدیم برای سر کار رفتن لباس من و از روی تخت برداشتی و نمی دونم کجا سر به نیستش کردی. بعد از ظهر ازت پرسیدم :بردیا لباس مامان و که صبح برداشتی کجا گذاشتی؟ بیا بده... اومدی از توی سبد لباس ها ( لباس های شستنی ) یه تاپ درآوردی و گفتی : بیا این خوشگله سبز

ــ وقتایی که بخوام لباست و عوض کنم و راضی نباشی همش می گی : نه ببین این خوشگله تعجب

ــ یه روز صبح ساعت 5.6 اومدی توی گوشم یواش گفتی : خاطره بیدار شو!!!! گفتم چی میخوای مامان؟ گفتی : نوشابه سوال

ــ تازگیا همش خودتو پخش زمین می کنی و می گی : خاطره بیا. بردیا خسته اس. بغل بکنم بغل

ــ عاشق حمام رفتنی و همش می گی : بریم حمام... توی حمام هم دوست داری دوش آب کامل در اختیارت باشه. بعدشم می گی: خاطره برو کنار کفی نشی خنده

ــ وقتایی که خونه هستیم توی بازی های خیالیت دائم اسم دوستای مهد کودکت و میاری. امیر صدرا بشین. حنانه بخور و ...

ــ روی مبل با خودکار نقاشی کرده بودی. اومدی با ذوق صدام کردی و گفتی : خاطره بیا.. چشم چشم دو ابرو تعجب

ــ داشتم با ابر و کف مبل و پاک می کردم که دائم دستور می دادی:  اینجا تمیز کن. یا جاهای دیگه هم نشون می دادی می گفتی : تمیز تمیزعصبانی

 

اینم عکس چشم چشم دو ابرویی که روی مبل کشیدی راضی

دوسش دارم این آثار هنری که دستای کوچولوت خلق کردهمحبت کاشکی می شد نگهش دارم محبت

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 4 تير 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 71 مرتبه

تقریبا 2 هفته پیش یه شب من و تو و بابایی رفتیم سرزمین عجایب... حسابی بازی کردی و خوش گذروندی.

بعدشم انقدر خسته شدی که توی ماشین از حال رفتی. من و بابا فکر می کردیم تا صبح بیدار نشی. اما وقتی رسیدیم خونه در نهایت تعجب بیدار و سرحال شده بودی ... ادامه شیطنت هاتو گذاشته بودی واسه خونه خندونک



موضوع :
تاريخ : شنبه 24 خرداد 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 83 مرتبه

ــ همچنان عاشق جورابی . تا می خوام لباست و عوض کنم یا از حمام میای اول می گی : جوراب بده... 

ــ دوست داری لباسات آستین بلند و شلوار باشه . یه روز که لباست و عوض کردم  وقتی دیدی آستیناش کوتاهه  گفتی : خاطره دو تا آستین بده . اون موقع بود که من و بابایی دو تامون غش غش زدیم زیر خنده . از دست این مدل حرف زدنت قه قهه

ــ وقتی آستین بلند تنت می کنم با خوشحالی می گی : آخی آستین داره و هی هم تاکید می کنی که : دیدی آستین داره؟

ــ می ری از سر یخچال توت فرنگی میاری و می گی :برگاش و بکن

ــ عاشق گوجه سبزی . وقتی می خوای بخوری می گی : خاطره هسته اشو درآر

ــ عاشق آب بازی هستی و به هر بهونه ای دوست داری بری دستشویی یا حمام و می گی بوشورم ( بشورم ) خندونک

ــ بهت بستنی لیوانی دادم که روش خلال های پسته بود. اومدی گفتی : هسته هاشو درآر

ــ وقتی که از دست من یا بابایی عصبانی می شی می گی : از دست مامانی . از دست بابایی

ــ وقتی خودت کاری می کنی که نباید می کردی می گی : از دست بردیا 

ــ خودت رو بردیا خطاب می کنی. مثلا می گی : بردیا جیش داره. بردیا بخوابه. بردیا بره ....

ــ وقتی می خوای بغلت کنیم میای می گی : بغل کنم ( یعنی بغلم کن) زیبا

ــ تازگیا بهم می گی : دوستت دارم...بغل

ــ هر کس و ببینی بهش می گی : سلام . تو خوبی ؟ گاهی هم می گی : چطوری ؟ بوس

 

ادامه دارد ... 

 

اینم یه عکس با عمو حسین که عاشقشی 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 2 خرداد 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 185 مرتبه

 تلفیق من با عشق تو، یعنی جهان اندازمه ...

 

درست 36 ماه پیش توی یه صبح بهاری به دنیا اومدی و همه دنیای من و بهاری کردی

« پسرم 3 سالگیت مبارک »



موضوع :
تاريخ : جمعه 2 خرداد 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 551 مرتبه

هفته پیش یه روز به مناسبت روز مرد تعطیل بود ما هم یه روز مرخصی گرفتیم و همراه با خاله عاطفه اینا راهی شمال شدیم. سه شنبه صبح زود راه افتادیم و پنجشنبه شب خونه بودیم. 

هوا خوب بود و البته یه کم گرم. بردیا هم شیطون تر از همیشه... 

لب دریا هر یه موجی که به پاهاش می خورد فرار می کرد و می گفت : وای دریا آمد...قه قهه 

اگه مگس یا پشه ای روی دستش می شست فرار می کرد و می زد زیر گریه و بدش می اومد خنده



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 28 ارديبهشت 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 108 مرتبه

تازگیا توی حرف زدن خیلی خیلی پیشرفت کردی. اما هنوز گاهی می زنی تو خط  زبان مریخی و فارسیت هم که دیگه آخر لهجه اس خندونک کتابی صحبت می کنی و من و بابا گاهی می میریم از خنده خندونک

ــ وقتی صدات می کنم : بردیا ، می گی : بله خاطره آرام

ــ وقتی می گم : بردیا بیا ، می گی : آمدم!!! چشمک

ــ تا صدایی بیاد و خبری باشه سریع می یای و می گی :  چه شد؟! خندونک

ــ چند روز پیش صبح که داشتیم می رفتیم مهدکودک توی خیابون تصادف شده بود که یهو گفتی : مامان ماشینه شیتسته ؟! ( شکسته) قه قهه

ــ صبح ها که بابا میاد از خواب بیدارت کنه ، می گی : اه مهدی نتن ( نکن ) یا می گی : بیخوابیم      ( بخوابیم ) بغل

ــ اگه عصبانیم کنی و سرت داد بزنم می گی: مامان دعوایم نتن ( نکن) بغل

ــ وقتایی که بهت می گم کاری و انجام نده یا شیطونی نکن ، می گی : ای خدا خدا خدا!!!! خندونک

ــ اومده بودی سراغم و هی می گفتی: انگشت بده و منم اصلا متوجه نمی شدم . تا آخرش اومدی انگشتر های منو  نشون دادی و گفتی : از اینا خنده

ــ چند روز پیشا گیر داده بودی شال گردن. هر چی می گفتم الان وقت شال گردن نیست که . خلاصه ول کن نبودی تا آخرش اومدی گردنبند من و نشون دادی گفتی : شال گردن بده خنده تازه فهمیدم منظورت گردن بنده قه قهه

ــ وقتایی که چیزی رو می خوای و بهت می دم ، می گی : آهان. آفرین... چشمک

ــ وقتایی که کار بد می کنی و می فهمی که عصبانی شدم سریع می گی : خاطره جون           بی اخشید ( ببخشید ) بوس

ــ توی حمام وقتی می خوای بگی شیر آب و ببند، می گی : خاموش تن ( کن ) خنده

ــ یه شب بعد از این که یه بشقاب پر پلو و خورشت خوردی. بعدش اومدی گفتی : تخم مرغ !!!!! گفتم تخم مرغ می خوای چیکار؟ گفتی : بخوریم !!! سوال

ــ یه مدتی بود که فقط به خودت می گفتی : آقا بردیا بوس

ــ رگ خواب من و خوب می دونی و تو شرایط معمولی مامان، ولی وقتایی که بدونی مامان کارت و راه نمی ندازه با یه خاطره جون گفتن کارت و پیش می بری . خجالت

ــ یه بار صدام کردی : مامان آقا بردیا!!! سوالمنم گفتم بردیا به من بگو خاطره. متفکر خیلی خونسرد گفتی : خاطره مامان آقا بردیا قهر

ــ عادت به خوردن آب میوه داری. همیشه دستور می دی : آب سیب، آب آناناس ، آب هیو ( هلو ) و ... یه بار بهم گفتی : آب !!! و چون برام عجیب بود چند بار پرسیدم آب یا آب میوه؟ یهو عصبانی شدی و گفتی : آب خالی بدهخنده

ــ گاهی بابایی رو مهدی صدا می کنی و برعکس من که دوست دارم با اسم صدام کنی بابایی دوست نداره دلخور

 

و این شیرین زبونی ها ادامه دارد...

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 137 مرتبه

این مطلب واسه اوایل فروردینه اما واقعا وقت نمی شد بیام بنویسم.امروز طلسمش شکشته شد.

قبلا گفته بودم که از وقتی بردیا به دنیا اومد 3 تا دغدغه خیلی بزرگ داشتم. پستونک گیرون ـ پوشک گیرون و شیشه گیرون که هر دو تا پروژه پستونک گیرون در 20 ماهگی و پوشک گیرون در 30 ماهگی با موفقیت بسیار و خیلی راحت تر از اونی که فکر میکردم به پایان رسید. 

تصمیم داشتم که شیشه هم توی 40 ماهگی بگیرم ازش اما در یک اقدام ناگهانی توی 35 ماهگی و تعطیلات عید بود که دیدم بهترین موقع اس . پس دست به کار شدم. خیلی هم سخت نبود. با همه وابستگی شدیدی که بردیا به شیشه داشت فقط 2.3 روز سخت بود. البته توی مهد چند ماهی بود که مربیش دیگه بهش شیشه نمی داد. اما به محض این که می رسیدیم خونه شیشه خوردنش شروع می شد. حتی آب و آب میوه هم فقط توی شیشه می خورد. 

از اینا گذشته بیدار شدنای شب تا صبح 35 ماه گذشته دیگه واقعا من و اقای همسر رو اذیت می کرد. این آخریا احساس می کردیم دیگه واقعا شیر خوردن شب تا صبح فقط یه بهانه اس برای مکیدن شیشه. گاهی 3 تا 4 بار شب تا صبح بیدار می شد و شیر می خواست. از طرف دیگه هم نگران خراب شدن دندوناش بودیم. 

شب اول یه کم گریه کرد اما برای این که بگه شیر می خواد نه شیشه حاضر شد با لیوان شیر بخوره. اما بی میل و با اکراه. شب دوم یه کم بهونه گیری بیشتری کرد و می گفت توی شیشه... خلاصه دو سه شبی هم توی خواب بهونه و نق و بعدش انگار نه انگار شیشه ای در کار بوده. 

و بدین ترتیب از شر شیشه و بیدار شدن های شبانه و شیر خوردنای شب تا صبح خلاص شدیم.

خدا رو شکر توی این مدت اصلا شب تا صبح بیدار نمی شه دیگه. مگر یکی دوباری که تشنه بوده و اب خواسته. هر چند شب تا صبح هم بیشتر زحمتش با آقای همسر بود. اما به هر حال دیگه هر سه تاییمون راحت شدیم

اینم آخرین عکسای با شیشه ...

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 11 ارديبهشت 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 130 مرتبه

داشتیم می رفتیم بیرون . این ماشین رو مهد تو یه مناسبتی بهم هدیه داده بود. زیاد ازش خوشم نمیاد.ولی اون روز دلم خواست با خودم ببرمش

 از حمام اومده بودیم و گیر دادم به مامانم که منم حوله سر می خوام

عاشق میوه ام و همه جوره میوه ای دوست دارم 

اینجا هم دارم  میوه می خورم و هم تل مامانی رو زدم و بند مانتوشم انداختم دور گردنم. همش دنبال قرتی بازی وجنگولک بازی ام دیگه. مثل مامانم 

من و ماهی های عید 

به به دنت ... خیلی دوست دارم 

خیلی کم پیش میاد ولی بعضی وقتا دلم می خواد این مدلی آقا بشینم

تازگیا دوباره دلم نمی خواد روی تخت بخوابم و دوست دارم مامان برام جا بندازه و روی زمین بخوابم. 

مامان و بابا هم تصمیم گرفتن تو این زمینه سخت نگیرن و هر جور دوست دارم باشه 

اینجا مثلا قهرم و خودم و پخش زمین کردم 

داشتم tv می دیدم و خواب برده 



موضوع :
تاريخ : جمعه 5 ارديبهشت 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 742 مرتبه

بریم ادامه مطلب ...



ادامه مطلب...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 32 صفحه بعد