بستن تبلیغات

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی
کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی
میگویند آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است. اما برای ما روز میلاد تو سر آغاز فصلی دگر از زندگیست
تاريخ : پنجشنبه 21 فروردين 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 206 مرتبه

امسال سیزده بدر رفتیم پارک نزدیک خونه خاله که هم به نسبت خلوت تر از جاهای دیگه بود و هم نزدیک. عکساش هم با توضیحات در ادامه مطلبه 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 14 فروردين 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 350 مرتبه

امسال هم مثل هر سال روز اول عید عازم مسافرت شدیم و مثل پارسال شمال انتخاب شد اما این بار رفتیم سمت نوشهر و چالوس...

عکسا رو توی  ادامه مطلب می زاریم چون زیاده مژه

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 6 فروردين 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 192 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 6 فروردين 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 75 مرتبه

پروردگارا...

تنی سالم .... خواب های شیرین... روزهای قشنگ... نصیب 35 ماهه کوچکم کن... 

 

عزیزم امسال سومین سالی بود که تو در کنارمون بودی و با حضور تو نوروز برام پرهیجان تر و خواستنی تر بود. هر چند خیلی حالت رو به راه نبود. عقونت چشم، سرماخوردگی ، آبریزش بینی، سرفه و عطسه و ... اما با این جال هر وقت ازت می پرسم خوبی؟ مظلومانه می گی : آیه ( آره ) 

 

بماند که سر چیدن میز 7 سین کلی شیطونی کردی. یا گیر می دادی به سیب یا این که سکه ها رو می خواستی باهاشون بازی کنی. شمعا هم که اصلا نمی ذاشتی روشن باشن. تند تند فوت می کردی. ماهی رو می خواستی و ...  

« عیدت مبارک پسرم »











موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند 1392 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 72 مرتبه

ادامه ای از کارا و حرف زدنات و ماجراهایی که باهات داریم  چشمک

 

ــ داشتی خونه رو به هم می ریختی و من همینطور که داشتم ظرف می شستم و حواسم هم بهت بود از این که داری بهم می ریزی عصبانی هم شده بودم و هی نمی خواستم دعوات کنم اما زیر لب بلند نچ نچ می کردم. یهو نگام کردی و با عصبانیت گفتی: اه مامان چیه؟!!! سبز


ــ روزای 5 شنبه یا روزایی که مامان خونه باشه ظهرها پیش من و روی تخت ما می خوابی و اگه روم بهت نباشه می زنی پشتم و می گی مامان برگرد!!! یا وقتی چشمام بسته باشه و کاری داشته باشی می گی : مامان نیدا تن ( نگاه کن ) بغل


ــ می ری سر یخچال و دنتی و که می خوای انتخاب می کنی و می گی : دنت سفید. دنت آبی . دنت زرد و ...


 ــ وقتایی که داریم با هم بازی می کنیم و من قلقلکت می دم و مثلا می خوام بخورمت در حالی که از خنده عش کردی می گی : مامان نتن ( نکن ) قلب


 ــ خیلی اصرار داری همه چی رو با رنگش بگی:  شیشه سبز ـ جوراب سفید ـ ماشین زرد


ــ وقتایی که اعصاب نداشته باشی و بی حوصله باشی، واسه کاری که می گی یا می خوای زود برات انجام بدم با جدیت می گی : مامان سریع 


ــ چند باری که بهت چیزی دادم بخوری بعدش ازت پرسیدم همشو خوردی ؟! حالا اینطوری یاد گرفتی که اگه تا ته خورده باشی میای و با حالت غرور می گی : نیدا همشو خوردی !!!! ( نگاه کن همشو خوردم ) خنده  هر چی هم می گم بگو همشو خوردم. باز می گی نه همشو خوردی خنده


ــ بعضی وقتا مشغول بازی هستی و منم مشغول کارام یهو میای گیر می دی:  بیریم حموم ( بریم حموم ) آخ


ــ چند روز پیش داشتی دنت می خوری و منم توی نت مشغول بودم که دیدم صدایی ازت درنمیاد. هر چی صدا کردم بردیا دیدم جواب نمی دی. از اتاق اومدم بیرون و صحنه ای دیدم که غش کردم از خنده. روی مبل دنت ریخته بودی و رفته بودی از توی کابینت یه اسکاچ نو و خشک برداشته بودی و تند تند داشتی می کشیدی روش که مثلا پاکش کنی  بغل عاشقتم که می دونی روی این چیزا چقدر حساسم. ولی شانس آوردی جنس مبلا طوریه که لک نمی شه و سریع تمیز می شه خنده


ــ بهت گفتم بردیا دوستت دارم. گفتی چی ؟ گفتم دوستت دارم. عاشقتم .برات می میرم. یه کم نگام کردی و گفتی : آهان سبز سوال ( کشته ی این ابراز علاقه ی دو طرفه ات شدم به خدا نیشخند


 ــ تا می بینی روی مبل دراز کشیدم بدو بدو می ری از توی کمدت یکی از اون پتوهای کوچولوتو برام میاری و می گی : مامان بیا تتو ( پتو ) ماچ

 

 ــ امروز صبح توی آشپزخونه لیوان از دستم افتاد و شکست. از توی اتاق خواب داد زدی : مامان شیتست ؟! ( شکست ) گفتم آره عشقم لیوان از دست مامانی افتاد شکست . اومدی تو آشپزخونه و زدی روی صورتت و با ناراحتی  گفتی : اوخ اوخ 

 

« 2 سال پیش همین ماه و همین روزا »


 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند 1392 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 65 مرتبه

 روز 30 بهمن ماه بنده ساعت 7 بعد از ظهر آرایشگاه کوکی وقت داشتم برای اصلاح موهام. این دومین باری بود که باید می رفتم آرایشگاه. اینطوری شد که مامان و بابا تصمیم گرفتند قبلش برای هواخوری و صرف ناهار بریم بیرون و از اونجایی که مامان شکموی من هوس دیزی کرده بود رفتیم سمت کن همون باغچه رستورانی که  همیشه می ریم که البته من نمی دونم بین این همه باغچه رستورانی که اونجا هست چرا مامان و بابا جایی رو انتخاب کردن که هزار و شونصد تا پله داره؟!!! عصبانیسوالعصبانی

هوا خوب بود و بنده تا می تونستم شیطونی کردم و آتیش سوزوندم. ول کن عینک آفتابی مامانم هم که نیستم 

بماند که من اصلا لب به غذا نزدم و هر چی مامان و بابا خودشون و کشتن هیچی هیچی نخوردم. نیشخند

ولی به جاش با میوه و چایی و باقالی و .... از خودم پذیرایی کردم. چشمک

توی عکس پایینی هم دارم ادای قلیون کشیدن بابایی رو در میارم.خنده

توی این عکس هم پنکک و آینه مامان رو برداشتم و دارم به خودم می رسم البته در کنار نوشابه خوردن تعجب

مامانی این عکس و خیلی دوست داره بغل

بعدش رفتیم به سمت سرزمین عجایب و چون هنوز یه ساعتی به وقت آرایشگاهم مونده بود من یه کم بازی کردم 

از توی آرایشگاه هم عکسی نداریم. چون من خیلی خسته شده بودم و کلی گریه زاری راه انداختم. آخرش هم مجبور شدن توی بغل بابایی موهام و کوتاه کنن چون هیچ جوره حاضر نبودم روی صندلی بشینم. فقط توی بغل بابایی آروم بودم عینک

 

« اینم یه عکس بعد از کوتاهی موهام »



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 15 اسفند 1392 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 53 مرتبه

هیچ علاقه ای به کتاب نشون نمی ده. اصلا دوست نداره براش کتاب بخونم. فقط یه کم عکساشو می بینه و  با شکلاش سرگرم می شه بعدشم پرت می کنه یه طرف و می ره سراغ چیزای دیگه. اما به دفتر و خودکار شدید علاقه مند و عاشق خط خطی کردن توی دفتر و همچنین روی مبل و فرشه. اونم با خودکار. هر چی هم بهش مداد رنگی بدیم باز می گه : خودتار ( خودکار ) عصبانی

مربیش می گه توی مهد قشنگ آدم می کشه و رنگ آمیزی ها رو کامل رنگ می کنه. نمونه هاشم بهم نشون داده. اما توی خونه هر کاری می کنم انجام نمی ده. سوال


 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 15 اسفند 1392 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 56 مرتبه

مشغول خونه تکونی بودیم و بردیا هم از شلوغی ها استفاده می کرد و دائم کوسن های مبل ها و اسباب بازی هاش وسط خونه ولو بود.

اینجا هم ساعت 11.12 شب بود که همون وسطای بازی و شیطونی باطریش تموم شده 

طبق معمول عاشق اینه که روی مبل دراز بکشه و در حال tv دیدن بخوابه 

وقتایی که دوست داره روی تخت مامان و بابا بخوابه 

بالشت ها کجاس و بردیا کجا خوابیده ؟!!! 

رفته بودم دوش بگیرم. از حمام که اومدم بیرون دیدم خودش tv رو خاموش کرده ، رختخوابشو عروسکش و آورده و خوابیده. 

اینم عکس آخر  از این سری .... 



موضوع :
تاريخ : جمعه 9 اسفند 1392 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 100 مرتبه

 این عکسم جدید نیست و تقریبا مال تابستونه .

اما توی دوربین بابا جمشید بوده و تازگیا توسط مامان کشف شده. اینجا هنوز پوشک می شدم.

عاشق این میوه های کوچولوی روی میز ناهار خوری مامانی هستم

و هر بار می ریم اونجا باهاشون بازی می کنم و قلشون می دم اینور و اونور و زیر مبلا 

نمی دونید چقدر عینک دوست دارم.از همه نوعش.

آفتابی و طبی برام فرقی نداره. جایی عینک باشه دیگه بی خیالش نمی شم

اصلا از خونه های مرتب خوشم نمیاد و به نظرم خونه همیشه باید ریخت و پاش باشه...

بلهههههههههه همچین آدم مرتبی ام من نیشخند

در حال خوردن سیب زمینی سرخ شده با سس همراه با آب میوه 

داشتیم می رفتیم سیرک و این دستکش های من توسط مامان و بابا گم شد.

حالا کدومشون گم کردن بماند متفکر

( عکسی از سیرک نداریم چون اجازه عکس برداری نداشتیم )

نمازم که اصلا ترک نمی شه. هر بار جا نماز بابایی پهن می شه منم سریع خودم و می رسونم 

در حال میوه خوردنم و به بابایی هم اجازه نمی دادم از میوه هام برداره

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 2 اسفند 1392 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 91 مرتبه

بازم اومدم از کارات و حرف زدنات بنویسم عزیزم  بغل

 

ــ از شماره یک تا 15 رو می شمری کامل. تو خونه همش در حال شمارشی. دلم می خواد بخورمت وقتی می گی : دبازده ( دوازده ) ماچ

ــ هر چی بهت بدیم حتی اگه شب تا صبح  باشه  و شیر بخوای ، با چشمای بسته شیشه شیر و می گیری و حتما می گی منون ( ممنون ) قلب

ــ گاهی منو مامان. گاهی خاطره و بخوای خیلی خوشحالم کنی یا برعکس خودت و لوس کنی خاطره جون صدا می کنی. چون می دونی دوست ندارم مامان صدام کنی چشمک

ــ تا گوشی خونه یا موبابلم زنگ می زنه منو نگاه می کنی و با تعجب می گی :کیه ؟!!! یا اگه فکر کنی من نشنیدم بلند می گی : مامان گوشی مژه

ــ وقتی تلفنی با کسی حرف می زنی اولش می گی : الو سلام، بعد می زنی تو فاز زبان مریخی،  آخرشم منون و خداسس ( ممنون و خداحفظ ) و قطع می کنی. نیشخند

ــ گیر بدی به لباس یا کفشی،  دیگه همونه و راهی نداریم.این می شه که بعضی وقتا کفش قرمز پاته با یه تیپی که هیچ همخونی نداره یاکاپشنی که به هیچ جات نمیاد...کلافه

ــ کافیه ببینی من روی تخت دراز کشیدم تا هزار و یک بهانه داشته باشی واسه بلند کردنم. اول میای می گی پاشو. بعد که ببینی چشمام بسته اس یعنی خوابم میری میای چیزای مختلف می گی. مامان شیر. مامان جیش. تبلت و میاری مامان شاژ ( شارژ نداره ) مامان انگو ( آب انگور ) و ...  انقدر می یای و می ری به بهونه های مختلف که دلم نمیاد و بلند می شم.اوه

ــ گاهی هم دراز کشیدم و با کارتات ظاهر می شی. می گی این چیه؟ بعد خودت می گی قطار... دوباره می ری با یه کارت دیگه میای و می گی این چیه؟ ماشین و دوباره با یه کارت دیگه...و داستان ادامه داره اوه

ــ شبانه روز دنبال صندلیت می گردی و دائم می گی صندلی کوجاس؟ سوال

ــ چند روز پیش توی دستشویی جورابت خیس شده بود. اومدی بیرون جوراب خیست و درآوردی و گذاشتی روی شوفاژ!!!!! خنده

ــ دو تا حرف  ( ر ) و (پ ) رو بیشتر موقع ها نمی تونی بگی. مثلا می گی : بدیا ( بردیا ) ـ یشیدی   ( رشیدی) نیشخند

ــ تا کسی صدات می کنه بردیا رشیدی؟ زودی جواب می دی : حاضِ ( حاضر )  بغل

ــ به طرز شدیدی عاشق جوراب هستی و حتی شب موقع خواب هم باید پات باشه. نصفه شب بلند شی ببینی جوراب نداری شهر و به هم می ریزی سوال

ــ شبا قبل از این که بری روی تختت صدات می کنم و خودت می دونی چی می خوام. بدو بدو میای بغلم و می گی : بوس ماچقلب

ــ صبحایی که خوش اخلاق باشی بهت می گم مامانی خوب خوابیدی؟  با ناز و ادا بغلم میکنی ، سرت و می زاری رو شونم ،  اروم اروم می زنی پشتم و می گی:  آیه ( اره ) بغلماچ

ــ توی دفترت یه چیزای به زبان مریخی مینویسی و همینطور که داری می نویسی بلند می گی : بدیا یشیدی ( بردیا رشیدی ) نیشخنداز خود راضی

 




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 30 صفحه بعد