کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی
میگویند آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است. اما برای ما روز میلاد تو سر آغاز فصلی دگر از زندگیست
نگارش در تاريخ جمعه 4 ارديبهشت 1394 و ساعت 14:04 توسط خاطره مامی بردیا

به زودی ....


موضوع : | بازدید : 16 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 31 فروردين 1394 و ساعت 0:12 توسط خاطره مامی بردیا

 

امروز ، روز شکفتن توست.

یکی از باشکوهترین روزهای هستی، روزی که آفریدگار تو را به جهان من هدیه داد.

روز میلاد تو، روز صدور شناسنامه ی من مادر است.

 

بهشت من ، هوای من، زمین من و تمام زندگی من ،

همین نفس های آرام کودکی توست.


موضوع : | بازدید : 23 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 14 فروردين 1394 و ساعت 15:11 توسط خاطره مامی بردیا


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز همیشگی، برای دوستان همیشگی



موضوع : | بازدید : 156 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 14 فروردين 1394 و ساعت 15:11 توسط خاطره مامی بردیا

سلام ای سال نو ، ای وام دار لحظه های روشن فردا...

 

« خداوندا بگردان چون بهاران، حال ما را ، سوی آن حالی که می دانی »

بریم ادامه مطلب خجالت

 


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 225 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 14 فروردين 1394 و ساعت 14:18 توسط خاطره مامی بردیا


موضوع : | بازدید : 38 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 14 فروردين 1394 و ساعت 14:12 توسط خاطره مامی بردیا

اواخر اسفند بود که همراه با خانواده دایی و خاله جونم تصمیم گرفتیم دو سه روزه بریم شمال

و خوش بگذرونیم... هوا عالی بود و قبل از سال جدید حسابی خستگی درکردیم...خندونک

بقیه عکسا توی ادامه مطلب 


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 193 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 1 اسفند 1393 و ساعت 19:35 توسط خاطره مامی بردیا

یه روز جمعه با برنامه ریزی های قبلی با خانواده خاله جون و  دایی جونم راهی آبعلی و برف بازی شدیم. عینک

خیلی کیف داد .من که هم یخ زده بودم و هم از برف دل نمی کندم.چشمک

بریم ادامه مطلب 


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 321 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 17 بهمن 1393 و ساعت 14:24 توسط خاطره مامی بردیا

این عکسا واسه چند ماه پیش و روز جهانی کودکه که مامان درگیر درس و دانشگاه بود و بابا گرفتار کار. به همین خاطر مامان محبوبه و بابا جمشید مهربون اومدن دنبالم و من و با خودشون بردن کاخ سعد آباد

علت تأخیر در گذاشتن عکسا هم این بود که هم مامان سرش شلوغ بود و هم این عکسا توی دوربین بابا جمشید بود.

بقیه عکسا رو توی ادامه مطلب ببینید لطفا محبت


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 294 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 17 بهمن 1393 و ساعت 13:45 توسط خاطره مامی بردیا

از اونجایی که بردیا یه کم دیرتر از همسن و سالاش شروع کرد به صحبت کردن الان به خاطر مدل حرف زدن و البته نازی که خودش قاطی صداش می کنه کلی از همه دل می بره و توی هر جمعی مخصوصا مهد کودک همه رو سمت خودش می کشه و همیشه مرکزه توجهه ،همه از هم صحبت شدن باهاش لذت می برن.

منم که بیشتر از همه باهاش کیف می کنم و روزی نیست که با کاراش و حرفاش من و دیوونه تر از قبل نکنه بغلمحبتبوس

 

ـ داشتم ظرف می شستم که یهو اومد از پشت پاهای من و بغل کرد و گفت : خاطره جونم دلم برات تنگ شده خجالت

ـ روی مبل نشسته بودم و سرگرم گوشیم بودم که اومد محکم کوبید روی پام و گفت: چطوری خاطره جونم ؟!!!! خندونک

ـ بغلش می کنم و می گم پسرمممممم. دستاشو میندازه دور گردنم و با ناز می گه :مامانمممممممبوس

ـ وقتی می رم مهد کودک دنبالش. از بالای پله ها صداش و میشنوم که با ذوق داد می زنه : مامانمه؟!! بوس 

ـ با  ذوق از دور بدو بدو خودشو می ندازه توی بغلم و می گه : مامانی اومدی دنبالم ؟ بغل

ـ گاهی هم می گه : خاطره جون ممنون اومدی دنبالم محبت

ـ گاهی که صداش می کنم بردیا ، میگه : جونم خاطره ؟! زیباخندونک

ـ بهش می گم دوست دارم . می گه منم دوستت دارم. عاشقتم محبت

ـ بهش می گم فدات شم.می گه :خودم فدات شم محبت

ـ وقتایی که دارم لاک می زنم میاد می گه: وای خاطره جون لاکت چه خوشگله خجالت

ـ وقتی دارم لباس میپوشم میاد می گه : وای خاطره جون لباستو زود بپوش سرما می خوریا خندونک

ـ گاهی که دیگه از دیدن کارتن خسته می شه خودش کنترل و میاره و میگه : کارتن تموم شد خاطره جون بیا بزن آهنگ ببینیم چشمک

ـ از روی تختش صدا میکنه : خاطره جون می شه بیای بغلم کنی ؟! زیبا

ـ بعضی وقتا مشغول کار خونه ام و گیر می ده:خاطره جون بیا کارتن ببینیم . اون موقع اس که باید برای بار هزارم بشینم و باب اسفنجی تکراری ببینم بدبو و به زور بخندم خندونک

ـ گاهی صدام می کنه: خاطره جون دخترمخندونک یا خاطره کوچولوی من قه قهه

ـ بعضی وقتا مشغول کار خونه ام.میاد صدام میکنه و دستش و بوس می کنه و بعد برام با فوت می فرسته بوس

ـ وقتایی که می خوام ببرمش حمام چند دقیقه زودتر می فرستمش تا ماشیناشو بشوره بعد داد می زنه: خاطره جون می شه لطفا بیای منو بشوری ؟! زیبا

ـ بعضی وقتا روی مبل دراز میکشم بدو بدو می ره و برام پتو میاره و می گه: عزیز دلم سرما نخوری بغل

و ....


موضوع : | بازدید : 95 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 14 دی 1393 و ساعت 20:48 توسط خاطره مامی بردیا

از اونجایی که بردیا شدیداً به فیلم و تئاتر علاقه داره اونم از نوع موزیکالش، منم به محض اطلاع از برنامه های تئاتر خوب سریع سه تا بلیط رزرو کردم و اینطوری شد که پنجشنبه عصر 1393/10/11 من و پسر با همراهی آقای پدر راهی تئاتر هنر شدیم برای دیدن نمایش موزیکال خاله سوسکه... شاد و موزیکال و البته خنده دار خجالت

هنگام نمایش اجازه عکس برداری و فیلمبردای نداریم اما عکسای بردیا توی ادامه مطلبه خندونک


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 330 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 34 صفحه بعد

درباره وبلاگ

من سید بردیا رشیدی روز چهارشنبه تاریخ 31/1/90 ساعت 40/9 صبح با وزن 100/3 و قد 50 توی بیمارستان لاله به دنیا اومدم. این وبلاگم مامانی برام درست کرده تا بزرگ که شدم با خوندن خاطرات و دیدن عکس ها حالش و ببرم.
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 70 نفر
بازديدهاي ديروز : 722 نفر
بازدید هفته قبل : 3228 نفر
كل بازديدها : 724336 نفر
Powered By NiNiweblog.com



Glitter Words
[Glitterfy.com - *Glitter Words*]
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جست و جوی گوگل