کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی
میگویند آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است. اما برای ما روز میلاد تو سر آغاز فصلی دگر از زندگیست
تاريخ : جمعه 1 اسفند 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 151 مرتبه

یه روز جمعه با برنامه ریزی های قبلی با خانواده خاله جون و  دایی جونم راهی آبعلی و برف بازی شدیم. عینک

خیلی کیف داد .من که هم یخ زده بودم و هم از برف دل نمی کندم.چشمک

بریم ادامه مطلب 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 17 بهمن 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 181 مرتبه

این عکسا واسه چند ماه پیش و روز جهانی کودکه که مامان درگیر درس و دانشگاه بود و بابا گرفتار کار. به همین خاطر مامان محبوبه و بابا جمشید مهربون اومدن دنبالم و من و با خودشون بردن کاخ سعد آباد

علت تأخیر در گذاشتن عکسا هم این بود که هم مامان سرش شلوغ بود و هم این عکسا توی دوربین بابا جمشید بود.

بقیه عکسا رو توی ادامه مطلب ببینید لطفا محبت



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 17 بهمن 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 56 مرتبه

از اونجایی که بردیا یه کم دیرتر از همسن و سالاش شروع کرد به صحبت کردن الان به خاطر مدل حرف زدن و البته نازی که خودش قاطی صداش می کنه کلی از همه دل می بره و توی هر جمعی مخصوصا مهد کودک همه رو سمت خودش می کشه و همیشه مرکزه توجهه ،همه از هم صحبت شدن باهاش لذت می برن.

منم که بیشتر از همه باهاش کیف می کنم و روزی نیست که با کاراش و حرفاش من و دیوونه تر از قبل نکنه بغلمحبتبوس

 

ـ داشتم ظرف می شستم که یهو اومد از پشت پاهای من و بغل کرد و گفت : خاطره جونم دلم برات تنگ شده خجالت

ـ روی مبل نشسته بودم و سرگرم گوشیم بودم که اومد محکم کوبید روی پام و گفت: چطوری خاطره جونم ؟!!!! خندونک

ـ بغلش می کنم و می گم پسرمممممم. دستاشو میندازه دور گردنم و با ناز می گه :مامانمممممممبوس

ـ وقتی می رم مهد کودک دنبالش. از بالای پله ها صداش و میشنوم که با ذوق داد می زنه : مامانمه؟!! بوس 

ـ با  ذوق از دور بدو بدو خودشو می ندازه توی بغلم و می گه : مامانی اومدی دنبالم ؟ بغل

ـ گاهی هم می گه : خاطره جون ممنون اومدی دنبالم محبت

ـ گاهی که صداش می کنم بردیا ، میگه : جونم خاطره ؟! زیباخندونک

ـ بهش می گم دوست دارم . می گه منم دوستت دارم. عاشقتم محبت

ـ بهش می گم فدات شم.می گه :خودم فدات شم محبت

ـ وقتایی که دارم لاک می زنم میاد می گه: وای خاطره جون لاکت چه خوشگله خجالت

ـ وقتی دارم لباس میپوشم میاد می گه : وای خاطره جون لباستو زود بپوش سرما می خوریا خندونک

ـ گاهی که دیگه از دیدن کارتن خسته می شه خودش کنترل و میاره و میگه : کارتن تموم شد خاطره جون بیا بزن آهنگ ببینیم چشمک

ـ از روی تختش صدا میکنه : خاطره جون می شه بیای بغلم کنی ؟! زیبا

ـ بعضی وقتا مشغول کار خونه ام و گیر می ده:خاطره جون بیا کارتن ببینیم . اون موقع اس که باید برای بار هزارم بشینم و باب اسفنجی تکراری ببینم بدبو و به زور بخندم خندونک

ـ گاهی صدام می کنه: خاطره جون دخترمخندونک یا خاطره کوچولوی من قه قهه

ـ بعضی وقتا مشغول کار خونه ام.میاد صدام میکنه و دستش و بوس می کنه و بعد برام با فوت می فرسته بوس

ـ وقتایی که می خوام ببرمش حمام چند دقیقه زودتر می فرستمش تا ماشیناشو بشوره بعد داد می زنه: خاطره جون می شه لطفا بیای منو بشوری ؟! زیبا

ـ بعضی وقتا روی مبل دراز میکشم بدو بدو می ره و برام پتو میاره و می گه: عزیز دلم سرما نخوری بغل

و ....



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 14 دی 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 270 مرتبه

از اونجایی که بردیا شدیداً به فیلم و تئاتر علاقه داره اونم از نوع موزیکالش، منم به محض اطلاع از برنامه های تئاتر خوب سریع سه تا بلیط رزرو کردم و اینطوری شد که پنجشنبه عصر 1393/10/11 من و پسر با همراهی آقای پدر راهی تئاتر هنر شدیم برای دیدن نمایش موزیکال خاله سوسکه... شاد و موزیکال و البته خنده دار خجالت

هنگام نمایش اجازه عکس برداری و فیلمبردای نداریم اما عکسای بردیا توی ادامه مطلبه خندونک



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 14 دی 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 276 مرتبه

دیدار ما با دوستامون مال آخرای شهریوره اما متاسفانه من زودتر موفق به گذاشتن عکسا نشده بودم. چون عکسا خیلی زیاد بود و انتخاب از بینشون  واقعا سخت و وقت گیر بود. توی اکثر عکسا هم مامانا حضور داشتند و باید عکسا ویرایش می شد تا مناسب وبلاگ باشهچشمک

قرار دسته جمعی فسقلی ها این بار منزل دوست خوبم فهمیه جون  و حدیث خوشگلم بود و کل خونه توسط بچه ها ترکیده شد خجالت

 

در راه رفت خوابید تا رسیدیم جلوی منزل حدیث جونی

 

بریم ادامه مطلب چشمک



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : شنبه 15 آذر 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 145 مرتبه



موضوع :
تاريخ : شنبه 15 آذر 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 92 مرتبه

و اما ادامه شیرین زبونی های بردیا :

ــ انقدر بهت گفتم فدات شم یاد گرفتی و وقتایی که می خوای خودت و برام لوس کنی میگی : فدام شی چشمک

ــ وقتایی که بابایی تند رانندگی می کنه می گی بابا جونم تفادص ( تصادف ) نکنی 

ــ یه روز صبح که داشتیم با کالسکه می اومدیم یه جا رفتیم تو یه چاله که گفتی : خاطره جون بردیا نیفته !!!

ــ تازگیا اول همه چی یه لدفن ( لطفا) اضافه می کنی. خاطره جون لدفن پلو بده. خاطره جون لدفن آب بده

ــ وقتایی که احساس کنی خیلی کار دارم. می گی خاطره جون ببخشید می شه بیای. یا می گی خاطره یه لحظه بیا و روی یه لحظه تاکید می کنی

ــ هر بار بهت می گم بردیا دوستت دارم همیشه می گی منم دوستت دارم. چند روزپیش گفتم بردیا دوستت دارم . انگشت اشاره ات و سمتم با جدیت نشون و دادی و گفتی خاطره دوستت دارم تموم شد منو ببر سرسره !!!!

ــ تازگیا وقتی چیزی میگی و می خوای روش تاکید کنی با جدیت می گی گفتم بهت !!!! سکوت

ــ وقتی ازم شاکی بشی انگشت اشاره ات و میگیری سمت و محکم تکونش می دی و می گی :خاطره دیگه بردیا رو عصبانی نکنیا!!!! سوال

ــ تازگیا یاد گرفتی می گی : جون تو.... خاطره نکن جون تو ... نه بخوابیم جون تو .... خندونک

ــ یه چیز خیلی جالب که این که جلوی دیگران من و مامان جونم صدا می کنی... ولی بقیه موارد خاطره جون !!!!!

ــ صبح به صبسوالح میخوایم بریم مهدکودک مکافات داریم. یا من دیر می رسم یا بابایی. باید سونیک و باب اسفنجی و پاندا کونفو کار و...خلاصه همه کارتون ها رو باید ببینی و بعدش راضی می شی بریم مهدکودک عصبانی

ــ توی مهد کودک گفته بودی: به من نگین بردیا. بهم بگید آقای رشیدی قه قهه و کلی سر این قضیه سوژه شده بودی قه قهه

ادامه دارد... 



موضوع :
تاريخ : شنبه 15 آذر 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 67 مرتبه

سلام دوست جونا. ما اومدیم. بغل

باعرض معذرت و شرمندگی فراوان برای تأخیر چند ماهه و خیلی خیلی عذر می خوام که تو این مدت خیلی از دوستان رو نگران کرده بودم. تازگیا شدیداً  واسه همه کارام وقت کم میارم. هر بار می گفتم امروز دیگه وبلاگ و  آپ می کنم اما باز وقت نمی شد ... غمگین

ممنون از همه دوستای خوبم برای نظرات لطفتون و پیام هاتون .مرسی  که توی این مدت با اس ام اس ، ایمیل و ...جویای حال من و بردیا بودین.

قول می دم دیگه دیر به دیر نیام. چشمکبوس



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 13 شهريور 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 293 مرتبه

من و بابایی تا قبل از به دنیا اومدن شما دائم سینما بودیم و امکان نداشت که فیلمی رو از دست بدیم. بعد از به دنیا اومدن شما هم فقط چند باری شد بریم سینما اونم مجبور بودیم چون کوچولو بودی بزاریمت پیش مامان محبوبه.

توی این 3 سال گذشته هم با این که تجربه خیلی جاها رو داشتیم و کلی تئاتر و سیرک و ... با هم دیگه رفته بودیم. اما فکر می کردیم هنوز آمادگی سینما رفتن نداشته باشی تا این که از چند هفته قبل من و بابایی تصمیم گرفتیم واسه اولین بار ببریمت سینما و شانس خوب ما فیلم شهر موشها (2) اکران شد.

پس گفتیم چه بهتر فیلمی بریم که مناسب بچه ها باشه. خلاصه این که جمعه هفته پیش در حالی که 3 سال و 4 ماه و 7 روز داشتی اولین بار به سینما رفتی. فیلم شهرش موشها (2)

از 2.3 روز قبلش حسابی آماده ات کرده بودم...صبح روز جمعه همش میگفتی بریم سینما . بریم شهر موشها. بریم موش ببینیم... اما باز با این حال یه کم نگرانی داشتم که بترسی از صفحه بزرگ سینما یا وسطاش خسته شی. ولی خدا رو شکر خوب همکاری کردی. البته با کلی خوراکی سرگرم بودی. اصلا نمی گفتی بریم. سرگرم بودی و اذیت نکردی. در حالی که صدای گریه بعضی از بچه های همسن و سالت می اومد چشمک

فقط این که تقریبا از وسطای فیلم که اسمشو نبر ( گربه ) وارد فیلم شد پشتت و به صفحه سینما کرده بودی ومی گفتی بغل خاطره جون بخوابم. حتی بغل بابایی هم نمی رفتی . سرت و گذاشته بودی روی سینه من و با شالم بازی می کردی که بعدا با توجه به تجربه بقیه دوستان و مامانا فهمیدم که از اسمشو نبر ( گربه )  یه کم ترسیده بودی ولی به روت نیاوردی بغل

خوب این از اولین تجربه سینما رفتنت زیبا

ولی متاسفانه برای کنسرت رفتن تقریبا یک و سال و نیم دیگه باید صبر کنیم چون کوچولوهای زیر 5 سال اجازه ورود به کنسرت ندارن غمگین

 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 7 شهريور 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 162 مرتبه

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 33 صفحه بعد