کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی
میگویند آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است. اما برای ما روز میلاد تو سر آغاز فصلی دگر از زندگیست
تاريخ : يکشنبه 14 دی 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 183 مرتبه

از اونجایی که بردیا شدیداً به فیلم و تئاتر علاقه داره اونم از نوع موزیکالش، منم به محض اطلاع از برنامه های تئاتر خوب سریع سه تا بلیط رزرو کردم و اینطوری شد که پنجشنبه عصر 1393/10/11 من و پسر با همراهی آقای پدر راهی تئاتر هنر شدیم برای دیدن نمایش موزیکال خاله سوسکه... شاد و موزیکال و البته خنده دار خجالت

هنگام نمایش اجازه عکس برداری و فیلمبردای نداریم اما عکسای بردیا توی ادامه مطلبه خندونک



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 14 دی 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 183 مرتبه

دیدار ما با دوستامون مال آخرای شهریوره اما متاسفانه من زودتر موفق به گذاشتن عکسا نشده بودم. چون عکسا خیلی زیاد بود و انتخاب از بینشون  واقعا سخت و وقت گیر بود. توی اکثر عکسا هم مامانا حضور داشتند و باید عکسا ویرایش می شد تا مناسب وبلاگ باشهچشمک

قرار دسته جمعی فسقلی ها این بار منزل دوست خوبم فهمیه جون  و حدیث خوشگلم بود و کل خونه توسط بچه ها ترکیده شد خجالت

 

در راه رفت خوابید تا رسیدیم جلوی منزل حدیث جونی

 

بریم ادامه مطلب چشمک



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : شنبه 15 آذر 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 103 مرتبه



موضوع :
تاريخ : شنبه 15 آذر 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 61 مرتبه

و اما ادامه شیرین زبونی های بردیا :

ــ انقدر بهت گفتم فدات شم یاد گرفتی و وقتایی که می خوای خودت و برام لوس کنی میگی : فدام شی چشمک

ــ وقتایی که بابایی تند رانندگی می کنه می گی بابا جونم تفادص ( تصادف ) نکنی 

ــ یه روز صبح که داشتیم با کالسکه می اومدیم یه جا رفتیم تو یه چاله که گفتی : خاطره جون بردیا نیفته !!!

ــ تازگیا اول همه چی یه لدفن ( لطفا) اضافه می کنی. خاطره جون لدفن پلو بده. خاطره جون لدفن آب بده

ــ وقتایی که احساس کنی خیلی کار دارم. می گی خاطره جون ببخشید می شه بیای. یا می گی خاطره یه لحظه بیا و روی یه لحظه تاکید می کنی

ــ هر بار بهت می گم بردیا دوستت دارم همیشه می گی منم دوستت دارم. چند روزپیش گفتم بردیا دوستت دارم . انگشت اشاره ات و سمتم با جدیت نشون و دادی و گفتی خاطره دوستت دارم تموم شد منو ببر سرسره !!!!

ــ تازگیا وقتی چیزی میگی و می خوای روش تاکید کنی با جدیت می گی گفتم بهت !!!! سکوت

ــ وقتی ازم شاکی بشی انگشت اشاره ات و میگیری سمت و محکم تکونش می دی و می گی :خاطره دیگه بردیا رو عصبانی نکنیا!!!! سوال

ــ تازگیا یاد گرفتی می گی : جون تو.... خاطره نکن جون تو ... نه بخوابیم جون تو .... خندونک

ــ یه چیز خیلی جالب که این که جلوی دیگران من و مامان جونم صدا می کنی... ولی بقیه موارد خاطره جون !!!!!

ــ صبح به صبسوالح میخوایم بریم مهدکودک مکافات داریم. یا من دیر می رسم یا بابایی. باید سونیک و باب اسفنجی و پاندا کونفو کار و...خلاصه همه کارتون ها رو باید ببینی و بعدش راضی می شی بریم مهدکودک عصبانی

ــ توی مهد کودک گفته بودی: به من نگین بردیا. بهم بگید آقای رشیدی قه قهه و کلی سر این قضیه سوژه شده بودی قه قهه

ادامه دارد... 



موضوع :
تاريخ : شنبه 15 آذر 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 50 مرتبه

سلام دوست جونا. ما اومدیم. بغل

باعرض معذرت و شرمندگی فراوان برای تأخیر چند ماهه و خیلی خیلی عذر می خوام که تو این مدت خیلی از دوستان رو نگران کرده بودم. تازگیا شدیداً  واسه همه کارام وقت کم میارم. هر بار می گفتم امروز دیگه وبلاگ و  آپ می کنم اما باز وقت نمی شد ... غمگین

ممنون از همه دوستای خوبم برای نظرات لطفتون و پیام هاتون .مرسی  که توی این مدت با اس ام اس ، ایمیل و ...جویای حال من و بردیا بودین.

قول می دم دیگه دیر به دیر نیام. چشمکبوس



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 13 شهريور 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 265 مرتبه

من و بابایی تا قبل از به دنیا اومدن شما دائم سینما بودیم و امکان نداشت که فیلمی رو از دست بدیم. بعد از به دنیا اومدن شما هم فقط چند باری شد بریم سینما اونم مجبور بودیم چون کوچولو بودی بزاریمت پیش مامان محبوبه.

توی این 3 سال گذشته هم با این که تجربه خیلی جاها رو داشتیم و کلی تئاتر و سیرک و ... با هم دیگه رفته بودیم. اما فکر می کردیم هنوز آمادگی سینما رفتن نداشته باشی تا این که از چند هفته قبل من و بابایی تصمیم گرفتیم واسه اولین بار ببریمت سینما و شانس خوب ما فیلم شهر موشها (2) اکران شد.

پس گفتیم چه بهتر فیلمی بریم که مناسب بچه ها باشه. خلاصه این که جمعه هفته پیش در حالی که 3 سال و 4 ماه و 7 روز داشتی اولین بار به سینما رفتی. فیلم شهرش موشها (2)

از 2.3 روز قبلش حسابی آماده ات کرده بودم...صبح روز جمعه همش میگفتی بریم سینما . بریم شهر موشها. بریم موش ببینیم... اما باز با این حال یه کم نگرانی داشتم که بترسی از صفحه بزرگ سینما یا وسطاش خسته شی. ولی خدا رو شکر خوب همکاری کردی. البته با کلی خوراکی سرگرم بودی. اصلا نمی گفتی بریم. سرگرم بودی و اذیت نکردی. در حالی که صدای گریه بعضی از بچه های همسن و سالت می اومد چشمک

فقط این که تقریبا از وسطای فیلم که اسمشو نبر ( گربه ) وارد فیلم شد پشتت و به صفحه سینما کرده بودی ومی گفتی بغل خاطره جون بخوابم. حتی بغل بابایی هم نمی رفتی . سرت و گذاشته بودی روی سینه من و با شالم بازی می کردی که بعدا با توجه به تجربه بقیه دوستان و مامانا فهمیدم که از اسمشو نبر ( گربه )  یه کم ترسیده بودی ولی به روت نیاوردی بغل

خوب این از اولین تجربه سینما رفتنت زیبا

ولی متاسفانه برای کنسرت رفتن تقریبا یک و سال و نیم دیگه باید صبر کنیم چون کوچولوهای زیر 5 سال اجازه ورود به کنسرت ندارن غمگین

 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 7 شهريور 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 150 مرتبه

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 24 مرداد 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 570 مرتبه

تقریبا به فاصله یک ماه تولد یکسالگی پسر خاله ام و دختر داییم بود.مامان فرصت نشده بود عکسا رو بزاره. البته عکسا هم زیاد نیست. یعنی مامانی مجبور شده عکسایی بزاره که مناسب وبلاگ باشه. واسه همین محدوده... بریم ادامه مطلب چشمک



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 24 مرداد 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 149 مرتبه

ــ وقتایی که جایی می ریم یا میایم: سریع سوئیچ ماشین و ریموت پارکینگ و می گیری و حتما خودت باید درا رو باز و بسته کنی

ــ وقتایی که از مهد میایم اول از همه می ری سراغ tv  و بسته به میلیت یا می گی : کارتن یا می گی : آهنگ

ــ توی بازی های جام حهانی کلی با بابایی دعواتون شد اون میخواست فوتبال ببینه و تو همش می گفتی : نه آهنگ و از اونجا که ما دو نفر بودیم بابایی بنده خدا مجبور می شد با گوشی موبایلش فوتبال ببینه راضی

 ــ مثل مامان عاشق موزیکی و وقتایی که داریم غذا می خوریم و سر میز نشستیم . یهو با صدای یه آهنگ بلند می شی و می گی : برم ببینم. بعد دوباره میای!!!

ــ امیر تتلو یه شعر خونده که می گه : بزار تو حال خودم باشم. تو هم همیشه می گی : باشه خنده

ــ وقتایی که می خوای کاری بکنی و می دونی مخالفم انقدر می گی :خاطره جون بگو باشه . بگو باشه ...که دیگه مجبورم بگم باشه. بعدش می گی : آفرین 

ــ روی تخت در حال بپر بپر بودی منم واسه این که ادامه ندی دستت و محکم گرفتم و ول نمیکردم. گفتی : خاطره جون نکن. دست بردیا خراب می شه !!!! قه قههقه قههقه قهه

ــ امروز صبح کله سحر من و بابایی خواب بودیم که ناگهان بالای سرم ظاهر شدی و گفتی : خاطره جون پلو می خوام سوال

ــ چند روز پیش ساعت 6 و 7 عصر بود که گفتی چایی بده با نون و پنیر سوال هر چی گفتم بزار برات پلو گرم کنم گفتی : نه نون و پنیر... سوال

ــ بعضی وقتا کارایی می کنی که واقعا اشکم و در میاری. مثل وقتایی که اسباب بازی هات و جمع کردم و میام می بینم انگار نه انگار.... اون موقع اس که می زنم زیر گریه و جالبه که می ری برام دستمال میاری و می گی : بیا دستمال عصبانیبعداً که آروم می شم و با هم رفیق می شیم می گی : خاطره جون چی شد گریه کردی ؟!!! شاکی

ــ وقتایی که می بینی رو فرم نیستم یا خسته ام. میای می گی : خاطره جون سرت درد می کنه؟!!! حوصله نداری ؟!!! 

ــ بعضی وقتا هم خودت می گی : خاطره جون بیا بیل کنم ( بغلم کن ) حوصله ندارمبغل

ــ وقتایی که کار اشتباه کرده باشی و برات توی قیافه باشم میای بغلم میکنی و با خنده می گی : منم دوستت دارم !!!! خندونک

 

عاشق این کلیپ و این آهنگی و تا شروع می شه مشغول هر کاری باشی میای می شینی جلوش 

 

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 9 مرداد 1393 | نویسنده : خاطره مامی بردیا
بازدید : 239 مرتبه

من همیشه طرفدار پسر بودم. یادمه وقتی باردار شدم یه جورایی میدونستم نی نی که تو راه دارم پسره. وقتی هم که برای اولین بار توی سونوگرافی جنسیت معلوم شد و دکتر گفت 90% پسره قند توی دلم آب شد. یادمه که از خوشحالی گریه کردم.

یکی از دلایلم هم که همیشه عاشق پسر بودم این بود که پسرا خیلی مامانی هستند و حسابی هوای مامانشونو دارن. اما عزیزم نمی دونم چرا در مورد من و تو قضیه برعکس شده . خیلی خیلی بابایی هستی . وقتایی که بابایی باشه. اصلا انگار نه انگار که منم هستم.  بعضی وقتا خوشحالم و بعضی وقتا حسودیم می شه و گاهی وقتا هم عصبانی می شم و با تو و بابایی قهر میکنم.

ــ معمولا صبح ها بابایی ما رو تا سر کار و مهد کودک می رسونه. یه روز صبح گیر دادی که خاطره بره. همش می گفتی خاطره خودش بره سر کار . خاطره با ماشین نیاد. انقدر گفتی و گفتی تا منم قهر کردم و با گریه کیفم و برداشتم و خودم از خونه اومدم بیرون. هر چی هم بابایی صدام کرد فایده نداشت. تا شرکت همش گریه کردم. تا وقتی که بابایی زنگ زد و کلی باهام حرف زد تا آروم شدم. گریهخطا

ــ چند روز پیش وقت دکتر داشتم و از اونجایی که مطب خیلی شلوغ بود و فقط دو تا صندلی خالی بود. من و تو نشستیم و بابایی کنار ما ایستاده بود. یهو بعد از چند دقیقه بلند گفتی :  خاطره بلند شو بابایی بشینه !!!!! گریه

ــ صبح که چشمات و باز می کنی اولین سوالت اینه : بابایی کو ؟تعجب

ــ تا شب 150 بار سوال می کنی : بابایی شب میاد ؟!!! سوال

ــ بعد از ظهر ها که میام مهد کودک دنبالت تا من و می بینی می زنی زیر گریه و فقط می گی : بابا بیاد. خاطره برو سرکارغمگین

ــ وقتی هم که بابا خونه باشه همه کاراتو به بابایی می گی.

ــ وقتی با بابایی صحبت میکنم میای می گی منم صحبت کنم و هر دفعه هم یه دستور صادر می کنی. بابا عروسک باب اسفنجی بخر. بابا تفنگ بخر. بابا آب هلو بخر ـ بابا آدامس قرمز بخر و ....

ــ وقتی بابا می رسه خونه انقدر گیر می دی: بریم دور بزنیم. بریم ماشین سواری . انقدر می گی و می گی که بابایی با همه خستگیش مجبور می شه ببرتت بیرون یه سر

 ــ داشتی شعر می خوندی: تاب تاب عباسی خدا من و نندازی اگه منو بندازی بغل بابا بندازی !!! وقتی دیدی من دارم نگات می کنم با تعجب !!! باحرص و بد اخلاقی گفتی : خوب بغل مامان بندازی .خوبه ؟!!!! تعجب

 

و نمی دونم تا کی می خوای این مدلی باشی... هر چی فکر می کنم به نتیجه ای نمی رسم.

نمی دونم من و تو استثناء هستیم یا همه مامانای پسردار این چیزا رو تجربه کردن؟!!

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 33 صفحه بعد