عکسای خوشجل خوشجل (3)
سومین مسافرت ( همدان )
پسر گلم این سومین مسافرتیه که با ما همراه بودی و چقدر مسافرت رفتن با وجود نازنین تو بیشتر خوش می گذره... مثل همیشه آقا بودی و اصلا مامانی و بابایی رو اذیت نکردی. اما بازم مثل دفعه پیش هم اشتهات خیلی کم شده بود و هم خوابت... چشمات از شدت بی خوابی قرمز می شد اما چون دورت شلوغ بود تا آخرین لحظه خودت و به زور بیدار نگه می داشتی... دوست داشتی بین جمع باشی و شیطونی کنی... هوای همدان هم بد نبود. روزا مثل تهران بود اما شبا خنک می شد حسابی توی راه رفت به همدان بین راه نگه داشته بودیم که صبحانه بخوریم و هوا سرد بود و باد می اومد خیلی وقتی رسیدیم و شما از خستگی بی هوش شدی ...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
20:17
نشستن نصفه نیمه
پسر گلم یکی 2 روز دیگه مونده 5 ماهت تموم شه و الان چند روزه که می تونی برای چند ثانیه خودت تنهایی و بدون کمک بشینی... البته بعد از چند ثانیه می افتی و از افتادنت خوشت میاد و می خندی... احتمالا فکر میکنی یه نوع بازیه جدیده... سقوط آزاد بعد از چند لحظه نشستن و خوشحال از سقوط کردن دقیقا مثل بالا نشستن ـ سقوط ـ خوشحال ...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
17:41
مچ بند و جوراب عروسکی
پسر گلم ، مامانی امروز برات 2 تا مچ بند و جوراب عروسکی خریده... تو هم حسابی ازشون خوشت اومده... از صبح حسابی با این جورابات و مچ بندات مشغول بودی همش داری نگاشون می کنی و با زبون خودت باهاشون حرف می زنی مبارکت باشه عسل مامان.... ...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
20:41
بردیا و دوست کوچولوش
اینم از پسر ما و آقا ارشا دوست بردیا خان.. ارشا کوچولوی تپل مپلی 50 روز از بردیا کوچیکتره.. ارشا و مامانی و بابائیش ایران زندگی نمی کنند. به خاطر همین شاید سالی یکی دوبار بیشتر بردیا و ارشا همدیگه رو نبینند اینجا تازه اومده بودیم مهمونی و بردیا اول یه کم غریبی کرد.واسه همین قیافه اش این شکلیه..هههههه قربونت برم که اینطوری با جذبه نشستی پسرم .... ...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
16:32









