سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

واکسن 6 ماهگی

1390/8/8 19:07
939 بازدید
اشتراک گذاری

امروز بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره تصمیم گرفتم بیام از واکسن6 ماهگیت بنویسم... تصمیم داشتم این خاطره رو برات ثبت نکنم. ولی بعدش با خودم فکر کردم به هر حال اینم جزوی از خاطراته و بهتره راجعش بنویسم.   

دقیقا 4 روز پیش واکسن 6 ماهگیت و زدیم. خیلی روز بدی بود. من که از صبح استرس خیلی زیادی داشتم..    تو هم مثل همیشه صبح با خنده بیدار شدی و حسابی پسر خوش اخلاقی بودی.. حتی توی بیمارستان هم قبل از این که نوبتمون بشه با  این که حسابی خوابت گرفته بود ولی بازم می خندیدی.. خوابت می اومد و بابایی همش باهات بازی می کرد که نخوابی تا موقع واکسن بدتر شوک زده نشی..

اینم عکسات روی تخت اتاق دکتر قبل از واکسن زدن. که حسابی شیطونی می کردی... بمیرم برات که نمی دونستی چی در انتظارته   

الهی مامان بمیره که خیلی اذیت شدی.. موقع واکسن چنان جیغایی می زدی و اشک می ریختی که داشتم پس می افتادم.. انقدر گریه ات شدید بود که حتی بعد از واکسن زدن نشد لباسات و تنت کنیم و با همون وضعیت بابایی مجبور شد از اتاق دکتر ببرتت بیرون تا من با دکترت صحبت کنم...   توی ماشین تا خونه مامان محبوبه خوابیدی اما تا رسیدیم بیدار شدی و بداخلاقیات و گریه هات شروع شد. معلوم بود درد داری که اینطوری گریه می کنی.. استامینوفن هم انگار اثری نداشت. خلاصه ساعت 9 شب مجبور شدم زنگ زدم به دکترت و برات دیفن هیدرامین تجویز کزد.. خیلی روز و شب بدی بود. شب تا صبح هم همش از خواب می پریدی و گریه می کردی.. فرداشم دقیقا همین طور بود.. فقط خدا رو شکر تب نکردی ..

خلاصه این که 2 روز خیلی بد و پشت سر گذاشتیم.

حالا من و شما 6 ماه خیالمون راحته فعلا تا واکسن یک سالگی.   امیدوارم اونموقع دیگه انقدر اذیت نشی...   

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (14)

مامان رانيا
8 آبان 90 20:00
الهي شكر كه ديكه تا6 ماه خبري از واكسن نيست و الاما مامانها دوباره استرس داشتيم خوشم مي ياد هميشه مي خندي شيطون
dp
8 آبان 90 22:44
سلام . وبلاگ ملیسا خانم آپ شد . خوشحال میشیم به وبلاگ جگر گوشمون سری بزنید و ما رو از نظرات قشنگ خودتون بی نصیب نفرمائید .
مامان علي
9 آبان 90 1:52
ايشاءا... هميشه سلامت و خندون باشي خاله .
صوفی مامان رادمهر
9 آبان 90 11:10
باز آفرین به جرات شما... من که پشت در می شینم مگه می تونم ببرمش تو و پاش رو نگه دارمم من بیرون گریه می کنم تا کارش تموم شه... بردیای خوش اخلاق خودمونو عشق است خدا رو شکر که تموم شد... تا یک سالگی
محبوبه
9 آبان 90 12:42
قربون اون خنده هات قند عسلي كه اينقدر خوشجلي
naghmeh
9 آبان 90 19:24
akhe azizam inshlah ke dige azyat nmishe bardiya kocholo joon azizam inshlah hamishe salmat bashiiii boooossss
صدیقه(فانوس)
9 آبان 90 22:03
الهی بمیرم برات خاله جون ............................. قربون اون خنده هات برم ناز نازی
مامانی سید کوچولو
9 آبان 90 23:36
ادم دلش میسوزه ولی وقتی فکر کنی دیگه از اون بیماریهای خطرناک در امون میمونه خوشحال همباید بشی
مامانی سید کوچولو
9 آبان 90 23:37
ختنه اش کردی؟


آره عزیزم. یک ماه و 25 روزش بود.خاطراتش هست
خاله
10 آبان 90 9:40
بعضي خاطره ها و روزها دردناك هستند ولي فقط براي همون روز بعدش كه زمان بگذره همش يادت ميره پسري عوضش مي فهمي كه چقدر برات خوب بوده .... خدا هميشه پشت و پناهت باشه قند عسل ما.. تو پسر ماهي هستي در هر حالتي مثبت و ماهي
آسمون ی ها
10 آبان 90 17:54
نازی چه موهای با مزه ای داره. پسر بانمک و تودل برویی داری. خدا براتون حفظش کنه.
مامان آريا
11 آبان 90 12:14
خاله قربونت برم كه تو اينقدر نازو تو دل برو اي ماماني اسفند يادت نره براي پسرم دود كني ها
anita
11 آبان 90 22:49
این پیغام از طرف دایی علیت بردیا جون جونی: قربون اون خنده هات برم توپول موپول دایی. عاشقتم
مامان پارسا
13 آبان 90 3:12
جونم عزیز دل خندونم