واکسن 6 ماهگی
امروز بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره تصمیم گرفتم بیام از واکسن6 ماهگیت بنویسم... تصمیم داشتم این خاطره رو برات ثبت نکنم. ولی بعدش با خودم فکر کردم به هر حال اینم جزوی از خاطراته و بهتره راجعش بنویسم.
دقیقا 4 روز پیش واکسن 6 ماهگیت و زدیم. خیلی روز بدی بود. من که از صبح استرس خیلی زیادی داشتم..
تو هم مثل همیشه صبح با خنده بیدار شدی و حسابی پسر خوش اخلاقی بودی.. حتی توی بیمارستان هم قبل از این که نوبتمون بشه با این که حسابی خوابت گرفته بود ولی بازم می خندیدی.. خوابت می اومد و بابایی همش باهات بازی می کرد که نخوابی تا موقع واکسن بدتر شوک زده نشی..
اینم عکسات روی تخت اتاق دکتر قبل از واکسن زدن. که حسابی شیطونی می کردی... بمیرم برات که نمی دونستی چی در انتظارته



الهی مامان بمیره که خیلی اذیت شدی.. موقع واکسن چنان جیغایی می زدی و اشک می ریختی که داشتم پس می افتادم.. انقدر گریه ات شدید بود که حتی بعد از واکسن زدن نشد لباسات و تنت کنیم و با همون وضعیت بابایی مجبور شد از اتاق دکتر ببرتت بیرون تا من با دکترت صحبت کنم...
توی ماشین تا خونه مامان محبوبه خوابیدی اما تا رسیدیم بیدار شدی و بداخلاقیات و گریه هات شروع شد. معلوم بود درد داری که اینطوری گریه می کنی.. استامینوفن هم انگار اثری نداشت. خلاصه ساعت 9 شب مجبور شدم زنگ زدم به دکترت و برات دیفن هیدرامین تجویز کزد.. خیلی روز و شب بدی بود. شب تا صبح هم همش از خواب می پریدی و گریه می کردی.. فرداشم دقیقا همین طور بود.. فقط خدا رو شکر تب نکردی ..
خلاصه این که 2 روز خیلی بد و پشت سر گذاشتیم.
حالا من و شما 6 ماه خیالمون راحته فعلا تا واکسن یک سالگی.
امیدوارم اونموقع دیگه انقدر اذیت نشی...


واکسن 6 ماهگی
